|
سلام خوبید خوبم خوبید
فکر کنید یه خاطره کوتاه چند روزه هست
ماهها پیش با حاجی محمد دعوام شد همین حافظ خودمون رو میگم صد بار بهش گفتم سر به سر من نزار اما گوش نمی ده که بازم اذیت میکنه
چند وقت پیش ازش یه سوال کردم جواب سر بالا داد پیچندم اعصابم رو خورد کرد منم گفتم قهر قهر تا روز قیامت
دیگه پیشش نرفتم چیزی ازش نپرسیدم محلشم نزاشتم هر چی هم التماس کرد مهلشم نزاشتم هر چی گفت بابا سبحان شوخی کردم قصدی نداشتم ببخشید گفتم راه نداره همینه که هست با این شرایط هستی اونم به دل گرفت دیگه سراغم نیومد ماهها به همین صورت گذشت دیدیم اینجور نمیشه ما بدون هم نمی تونیم زندگی کنیم بلاخره با وساطت بزرگترهایی از قبیل مشهدی سعدی و کربلایی سنایی ما با حاجی محمد شیرازی در شب مبارک لیله الرغائب با هم آشتی کردیم البته مولانا هم به مجلس ما اومد و وقتی که بابا طاهر اومد مولانا گفت
اندک اندک جمع مستان می رسند
البته ناگفته نماند ما هم بی میل نبودیم از همون اول برای آشتی با محمد جون اونم به عنوان هدیه و برای معذرت خواهی یک جلد نفیس از دیوان جدیدش رو برام فرستاد

اما خداییش دوری از حافظ فوایدی هم داشت و اون این که به جای این بشینم پای خوندن شعر حافظ به به و چه چه بزنم با شعر های سعدی بیشتر معنوس بشم و به بزرگی سعدی در حد فهم خودم پی ببرم

و چند نکته کوتاه
۱. شاید دیگه آپ بلند ننویسم
۲. خانم یا آقای یک دوست من شما رو که نمی شناسم ولی اگه خودتون رو معرفی کنید و آدرس بدید ممنون میشم
سبحان بیژن علی علی
|