تبليغاتX
آئین مستان
 
 
 
   
 
  دیشب خواب دیدم

آره خواب دیدم، روی تابلو اعلانات مسجدمون

نوشته بود. تویه یک اعلامیه

سبحان بیژن

آره من تو خواب آگهی فوت خودم رو دیدم عکسمم روش زده بودند

سبحان بیژن درگذشت

نمی دونم حکمت دیدن این خواب یا تعبیرش چه بود خیلی هم علاقه ای به دونستنش ندارم

اما خیلی تو فکرش هستم. چرا نمی دونم

 

 
 
 |    نوشته شده توسط سبحان بیژن
 
 
   
 
 

و باز برگشتم

به امید بودن با شما

برای گفتن حرفهای نگفته دل

دستم دراز به سوی شما

یاریم کنید

چند روز پیش مرتکب گناهی شدم که از اندازه گناه که بگذریم برای من خیلی عذاب آور بود

دقایقی نگذشت که متوجه شدم خدا خیییییییییلی دووووووستم داره شاید بگید که معلومه که خدا دوستمون داره!

نه من این رو حس کردم  به طوری که جلو شوغم رو نتونستم بگیرم

آسمانم آبی ست
و دلم آبی تر
و خدایم این جاست
در دل هر پاکی
در هوای خنک آزادی
در میان نفس هر کودک
من خدا را دیدم
که دل کوچک یک کودک را
به کف دست بزرگش جا داد
و پر از شادی کرد
غنچه ی سبز بهار ستان را
من خدا را دیدم
که لبالب پر بود
از صدای نفس هستی شاد
ومیان بازی
دل تنهای مرا با خود برد
من از این تنهایی
به خدا پیوستم
من خدا را دیدم
که به من جرات بوسیدن داد
و به روحم آری حس بوییدن داد
من خدا را اینجا
در میان قلبم
عاشقانه دیدم
به خدا پیوستم
و شبانه رفتم
به ته کوچه ی نور
و سراسر دیدم
مهر را با لبخند
به دلم روشن کرد
من نگاهش کردم
و نگاهم را ناب در دلم پیچیدم
و به او پیوستم
آه خدایم را باز عاشقانه دیدم
چه بگویم از او
که بزرگ بود بزرگ
و به اندازه ی حسم در دلم جای خدا بود خدا

سلام خوبید خوبم خوبید

 

 
 
 |    نوشته شده توسط سبحان بیژن
 
 
   
 
 

من گمشده ام مرا مجویید       با گمشدگان سخن مگویید

 

لعنت به حیا لعنت به ترس لعنت به من

 

این دفترچه خاطرات هم

 

فلانی !

                                                             زندگی شاید همین باشد

                                                                      آن هم از دست دادن عزیزی که تو

                                            دنیا را جز برای او نمی خواهی

                                           من که پنداشتم باید همین باشد...

 

خداحافظ همین حالا

 

 
 
 |    نوشته شده توسط سبحان بیژن
 
 
   
 
 

تا با غم عشق تو مرا کار افتاد

بیچاره دلم در غم بسیار افتاد

بسیار فتاده بود اندر غم عشق

اما نه چنین زار که این بار افتاد

 

 
 
 |    نوشته شده توسط سبحان بیژن
 
 
   
 
 

سلام خوبید خوبم خوبید

امروز اومدم به تمام شما دوستان عزیز بگم که دعا کنید امسال سال پر بارونی باشه چون بارون بسیار نعمت بزرگی هست که خداوند نصیب بنده هاش کرده

اگر یادتان بود و باران گرفت           دعایی به حال بیابان کنید

بارون برا همه خوبه برا تو برا من برا پدر برا مادر برا همه خوبه پس اگر دوست داری یک زندگی پاک و خوب رو پنج صلوات بفرست با عجل فرجهم برا سلامتی آقا امام زمان و نزول برکت خدا بر بندگان

امسال خوشکسالی همون طوری که به خیلی از شما دوستان ضرر زد این ضرر شامل ما هم شد و خیلی از پسته هامون پوک بود البته حتما" حکمتی داره که چنین اتفاقی میفته ما که از حکمت ها خبر نداریم

البته ضرر دیگری هم که ما ازش بی نصیب نموندیم دزد بود دزدی نیمه شب به باغ رفت و ۲۰۰ متر کابل بی زبون معادل چهار میلیون تومن رو برداشت و برد کاشکی برق گرفته بودش و ...

البته من مثل یه شیر نگهبانی میکنم ولی خب آخه من کوچولو هستم

به امید روزی بهتر

۱.از تمامی دوستانی که وقت میزارن و مطالب به درد نخور ما رو می خونن کمال تشکر رو دارم

۲. زمانی که به وبلاگ عرفانه سر میزنم و صدای بارون رو میشنوم کلی احساس خوب بهم دست میده واقعا" زیبا هست وبلاگ ایشون

سبحان بیژن                    علی علی

 

 
 
 |    نوشته شده توسط سبحان بیژن
 
 
   
 
 

میآمدیم و کله من گیج و منگ بود
انگار جیوه در دل من آب میکنند
پیچیده صحنه های زمین و زمان بهم
خاموش و خوفناک همه میگریختند
میگشت آسمان که بکوبد بمغز من
دنیا به پیش چشم گنهکار من سیاه
وز هر شکاف و رخنه ماشین غریو باد
یک ناله ضعیف هم از پی دوان دوان
میآمد و بمغز من آهسته میخلید :


تنها شدی پسر

 

 
 
 |    نوشته شده توسط سبحان بیژن
 
 
   
 
 

خدا گفت :لیلی یک ماجراست ، ماجرایی آکنده از من .
ماجرایی که باید بسازیش .
شیطان گفت : تنها یک اتفاق است . بنشین تا بیفتد .
آنان که حرف شیطان را باور کردند ، نشستند
و لیلی هیچ گاه اتفاق نیافتاد .
مجنون اما بلند شد ، رفت تا لیلی را بسازد .


خدا گفت : لیلی درد است ، درد زادنی نو ، تولدی به دست خویشتن .
شیطان گفت : آسودگی ست . خیالی ست خوش .
خدا گفت : لیلی ، رفتن است ، عبور است و رد شدن .
شیطان گفت : ماندن است . فرو ریختن در خود .
خدا گفت : لیلی جستجوست . لیلی نرسیدن است و بخشیدن
شیطان گفت : خواستن است . گرفتن و تملک .
خدا گفت : لیلی سخت است . دیر است و دور از دست .
شیطان گفت : ساده است . همین جا و دم دست
و دنیا پر شد از لیلی های زود . لیلی های ساده اینجایی .
لیلی های نزدیک لحظه ای .
خدا گفت : لیلی زندگی است . زیستنی از نوعی دیگر .
لیلی جاودانه شد و شیطان دیگر نبود
مجنون ، زیستنی از نوعی دیگر را برگزید و می دانست که لیلی تا ابد طول می کشد لیلی گریه کرد
لیلی گفت : امانتی ات زیادی داغ است . زیاد تند است .
خاکستر لیلی هم دارد می سوزد ، امانتی ات را پس می گیری ؟
خدا گفت : خاکسترت را دوست دارم ، خاکسترت را پس می گیرم .
لیلی گفت : کاش مادر می شدم ، مجنون بچه اش را بغل می کرد .
خدا گفت : مادری بهانه عشق است ، بهانه سوختن ؛ تو بی بهانه عاشقی ، تو بی بهانه می سوزی .
لیلی گفت : دلم می خواهد ، ساده ، بی تاب ، بی تب
خدا گفت : اما من تب و تابم ، بی من می میری
لیلی گفت : پایان قصه ام زیادی غم انگیز است ، مرگ من ، مرگ مجنون ، پایان قصه ام را عوض می کنی ؟
خدا گفت : پایان قصه ات اشک است . اشک دریاست ؛
دریا تشنگی است و من تشنگی ام ، تشنگی و آب . پایانی از این قشنگتر بلدی ؟
لیلی گریه کرد . لیلی تشنه تر شد .
خدا خندید .
خدا گفت : زمین سردش است . چه کسی می تواند زمین را گرم کند ، لیلی گفت : من .
خدا شعله ای به او داد . لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت سینه اش آتش گرفت . خدا لبخند زد . لیلی هم .
خدا گفت : شعله را خرج کن . زمین ا م را به آتش بکش
لیلی خودش را به آتش کشید . خدا سوختنش را تماشا می کرد .
لیلی گر می گرفت .خدا حافظ می کرد .
لیلی می ترسید . می ترسید آتش اش تمام شود . لیلی چیزی از خدا خواست . خدا اجابت کرد .
مجنون سر رسید . مجنون هیزم آتش لیلی شد . آتش زبانه کشید . آتش ماند . زمین خدا گرم شد .
خدا گفت : اگر لیلی نبود ، زمین من همیشه سردش بود .

 

کوچیک شما سبحان بیژن                    علی علی

 
 
 |    نوشته شده توسط سبحان بیژن
 
 
   
 
 

سلام خوبید خوبم خوبید

فکر کنید یه خاطره کوتاه چند روزه هست

ماهها پیش با حاجی محمد دعوام شد همین حافظ خودمون رو میگم صد بار بهش گفتم سر به سر من نزار اما گوش نمی ده که بازم اذیت میکنه

چند وقت پیش ازش یه سوال کردم جواب سر بالا داد پیچندم اعصابم رو خورد کرد منم گفتم قهر قهر تا روز قیامت

دیگه پیشش نرفتم چیزی ازش نپرسیدم محلشم نزاشتم هر چی هم التماس کرد مهلشم نزاشتم هر چی گفت بابا سبحان شوخی کردم قصدی نداشتم ببخشید گفتم راه نداره همینه که هست با این شرایط هستی اونم به دل گرفت دیگه سراغم نیومد ماهها به همین صورت گذشت دیدیم اینجور نمیشه ما بدون هم نمی تونیم زندگی کنیم بلاخره با وساطت بزرگترهایی از قبیل مشهدی سعدی و کربلایی سنایی ما با حاجی محمد شیرازی در شب مبارک لیله الرغائب با هم آشتی کردیم البته مولانا هم به مجلس ما اومد و وقتی که بابا طاهر اومد مولانا گفت

 اندک اندک جمع مستان می رسند

البته ناگفته نماند ما هم بی میل نبودیم از همون اول برای آشتی با محمد جون اونم به عنوان هدیه و برای معذرت خواهی یک جلد نفیس از دیوان جدیدش رو برام فرستاد

اما خداییش دوری از حافظ فوایدی هم داشت و اون این که به جای این بشینم پای خوندن شعر حافظ به به و چه چه بزنم با شعر های سعدی بیشتر معنوس بشم و به بزرگی سعدی در حد فهم خودم پی ببرم

و چند نکته کوتاه

۱. شاید دیگه آپ بلند ننویسم

۲. خانم یا آقای یک دوست من شما رو که نمی شناسم ولی اگه خودتون رو معرفی کنید و آدرس بدید ممنون میشم

سبحان بیژن                           علی علی

 
 
 |    نوشته شده توسط سبحان بیژن
 
 
   
 
 

اول کار گفته باشم ورود بدون کادو ممنوع

امروز سبحان بیژن ته تغاری غلامرضا بیژن و عصمت شرفی ۲۰ ساله شد. در ۱۵ تیر ماه ۱۳۶۷ جهان را با نورش منور کرد و هلهله ای در زمین و آسمان به راه انداخت در حدود ساعت ۹ صبح دیده به جهان گشود و خداوند فرمود: فتبارک الله احسن الخالقین

سبحان از همون بچگی از بازی های کودکانه سر باز می زد و هدف والاتری داشت

خلاصه شده بود بچه لوس و نونرخونه ی حاج رضا ازآنجایی که خیلی باهوش بود کودکستان نرفته وارد مدرسه غیرانتفائی سماء شد و سالها در آنجا درس خواند. در ناز نعمت بزرگ شد و نازک تر از گل نشنید. مانند هر شخص دیگری جذابیت هایی داشت خوبی ها و بدی هایی هر موقع به مدرسه نمی رفت به هر علتی بعضی از معلم های دبستان که حتی معلم او هم نبودند با خانه آنها تماس گرفته و جویای حالش می شدند

تفاوت سنی زیادی با دیگر بچه های خونه داشت و به دنیا آمدنش داستانیست مفصل که در این پست نمی گنجد

یک روز گرم تابستانی که تازه امتحانات نهایی سوم راهنمایی رو تموم کرده بود با یکی از اقوام خود برخوردی داشت جالب اون زن به سبحان گفت: بچه که بودی خیلی دوست داشتنی بودی. سبحان یکه خورد و فهمید که بزرگتر شده و از جذابیت هاش کم. دیگه اون سبحان دوست داشتنی نبود اما از آنجایی که زندگی به کامش بود خانواده خوب دوستای خوب پول آماده و یه خدای خوب اونقدر دلخوشی داشت که به اینجور مسائل توجهی نداشته باشد.

گذشت و سبحان قصه ما بزرگ تر شد از اونجایی که بچه درسخونی نبود حتی در شب امتحان دیپلم ناقص گرفت باید کمی تلاش می کرد تا به پیش دانشگاهی بره ۱۷ سالگی خونه رو ترک کرد و از خانواده جدا شد تو محیط عجیبی قرار گرفت دنیا براش تحولات عجیبی داشت و باعث شکل گیری تفکرات ذهنی اون شد.

چیزی نمونده بود که دیپلم بگیره که ناگهان تحول عظیمی در زندگیش ایجاد شد و راه دشواری در جلو پاهای او قرار داد که پسر داستان ما تازه داشت تولد ۱۸ سالگیش رو جشن می گرفت که ناگهان خیلی زود دیر شد...

سبحان راه دشواری پیش رو داشت کلافه شده بود و بد اخلاق اخم جای خندهاش رو گرفت فشار زیادی رو تحمل می کرد داشت خورد میشد که یادش اومد کنار اون همه چیز خوب یه خدای خوب هم داشت خدایی که دستش رو گرفت و بلندش کرد. هر چند که این واقعه داستان زندگی او رو تغییر داد اما خودش رو مقداری بالا کشید درسش رو تمام کرد هر چند که طول کشید

دو سال گذشته حالا سبحان 20 ساله شده و اون واقعه 2 ساله. تا سبحان خودش رو جمع و جور کرد پیر شد. حالا دیگه هرکی به سبحان میرسه میگه پیر شدی بچه دیگه تمام موهات سفید شده و او با خنده ای تلخ جواب میده  

 نمونده از جوونیهام نشونی       پیر شدم پیر تو ای جوونی

نجات سبحان از این تحول هم داستانی دارد طولانی که بماند

  ته تغاری                   تولدت مبارک

                            

                                

سلام خوبید خوبم خوبید

ببخشید دیر اومدم کاری پیش اومد که 15 تیر نتونستم آپ کنم و اونم به علت مراسم عارف کامل حاج شیخ حسنعلی نجابت شیرازی(ره) بود که همزمان هست با شهادت امام هادی(ع)

خوب یه کم از خودم بگم : اول این که من چپلم یعنی هم چپ دستم و هم چپ پا میگن چپ دست ها احساساتشون قوی تر هست

دوم این که یکی از حروف الفبا رو نمی تونم تلفظ کنم و اونم ررررررررررررر هست

سوم این که از بس دست تو دماغم کردم دماغ گنده شدم

و چهارم یه نموره آشپزی بلدم البته تخصصم ماکارونی هست

چون تولدم خورد به اول رجب و میلاد امام باقر و لیله الرغائب پس هر چی آرزو خوبه ماله شما

اینم کیک تولدم نگین بخیل بود کیک نداد فقط پچل بازی در نیارین

                                

                   

بسه چه خبره تارا برا بقیه هم بزار بزار...م و جواد جونم هم کیک مفصل بخورن بابا برا خانم امینی هم بزارین

برا شادی روح امام هادی و عارف امام شناس حسنعلی نجابت و همچنین غلام اهل بیت  مرحوم سید جواد ذاکر  صلوات یادت نره

کوچیک شما سبحان بیژن                                     علی علی  

 
 
 |    نوشته شده توسط سبحان بیژن
 
 
   
 
 

و باز چهارشنبه

سلام دوستای گلم کوتاه می نویسم تا خسته نشید

چهارشنبه رو که یادتون هست؟

شکستم میگین چرا خوب تعریف میکنم.

من رو که می دونید چهارشنبه ها رو حرف نمی زدم تا این که خواهر زادم مریض شد مریضی سختی بود و به ما هم خیلی سخت گذشت به علت سهل انگاری چند دکتر نادون توی بیمارستان مجبور به عمل شدیم که بچه شش ساله رو به تیغ دکتر ها بسپاریم و از قضا روز عمل چهارشنبه بود و از قضا ما هم به خاطر اعصاب خوردی پشت در اتاق عمل همش مجبور شدیم حرف بزنیم بچه بیچاره چی کشید

خدا رو شکر خدا رو صد هزار مرتبه شکر امیر علی ما هم خوب شد اما خدا کنه این اتفاق برا کسی نیفته

این هم از چهارشنبه های ما ولی بازم سعی می کنم کمتر حرف بزنم تا ببینیم خدا چی میخوات

هفته دیگه پانزده تیر روز تولدم آپ میکنم مفصل

تولدم مبارک باشه یا نباشه خیلی مهم نیست

مراقب خودتون باشید

کوچیک شما سبحان بیژن

                                                                     علی علی

 

 
 
 |    نوشته شده توسط سبحان بیژن
 
 
   
 
 

سلام خوبید خوب نیستم خوبید

دوستان میخواستم روز عید به مناسب یکمین سالگرد وبلاگم آپ کنم اما نشد مشکلات زیاده

یادش بخیر پارسال روز اول عید با هزاران امید برای رسیدن به هزاران هدف وبلاگ نویسی رو شروع کردم اما به هیچکدوم از اهدافم نرسیدم به هدف که نرسیدم هیچ راهمم گم کردم

سائلی بی دست و پایم راه را گم کرده ام

یک هفته قبل از عید حالم خیلی گرفته بود خاطراتم عزابم میداد فشار بدی رو داشتم تحمل میکردم دیوونه شده بودم چه میکردم؟ آروم و قرار نداشتم! کسی به فریادم نمی رسید تا این که تو همون روزا یا بهتر بگم یه چهارشنبه دیگه یک بزرگواری که به کراماتش ایمان دارم و عجیب مرد بزرگیست از اونایی که همه آرزو دیدنشون رو دارند ولی هیف که نمی تونم اسم ببرم چون این چنین افرادی دوست ندارن شناخته بشن خلاصه ظهر بود دورادور داشتیم به چهرشون نگاه می کردیم براشون نهار بردن لقمه ای از اون برنج رو خوردن و فرمودن غدا رو بدید سبحان بخوره منم که حرف نمی زدم غذا رو گرفتم و شروع کردم به خوردن عجیب حالی داد خیلی بشاش شدم طوری که هم میگفتم چیه شنگول شدی رو سر و کله همه می پریدم وای خیلی حال داد

اما حالا که اومدم اینجا برای تعطیلات عید تو این شهر باز خاطراتم زنده شد باز ناراحتی ها به سراغم اومد بازم دلم گرفته اما کسی نمی فهمه شاید به خاطر این نمی فهمن چون من با بقیه که برخورد می کنم می خوام همش شاد باشم تا اونا از برخورد با من لذت ببرن تو تنهاییم چیکار کنم کاشکی اون بزرگوار بود و به دادم می رسید 

اما حالا دلم گرفته حالا دلم هوایی شده بگی نگی

بگی نگی این روزا بازم خیلی دلم تنگه برات              

                بدجوری تنهای دوباره بی تو و اون رنگ چشمات

                                                       بگی نگی چند وقتیه  دلتنگیهام زیاد شده

                                                                        باز هوایه تو رو دارم بهونه هام خیلی شده

                بخوای نخوای دوستت دارم    

                                                                بیای نیای منتظرم

                                                                                بگی نگی دق می کنم اگه تو تنهام بزاری

عید نوروز به همه خوش بگزره امیدوارم

۱. عید الزهرا مبارک  هر چند که گذشته

۲. چهارشنبه سوری مبارک هرچند که گذشته

۳. سالا تحویل مبارک هرچند که گذشته

۴. میلاد پیامبر رحمت آسمان و زمین و فرزند گرامیشان امام صادق مبارک هر چند که گذشته

می بینید چقدر از دنیا عقبم  گذر زمان دواست اما دیگه برای من تاثیر نداره

تو این مدت خیلی ها از دستم ناراحت شدن حتی بعضی از دوستان تو همین دنیای مجازی اینترنت امیدوارم درکم کنن و من رو ببخشن

حضرت علی خطاب به ایرانیان:هر روزتان نوروز نوروزتان پیروز 

کوچیک شما سبحان بیژن                                               علی علی

 
 
 |    نوشته شده توسط سبحان بیژن
 
 
   
 
 

سلام بر تمامی دوستان پاک خودم

بعد چند وقت اومدم بنویسم از مطلبی که همه می پرسن از من

چهارشنبه...

و امشب هم شب چهارشنبه هست لعنت خدا به این چهارشنبه ها

اصلا" کاشکی چهار شنبه ای نبود کاشکی هفته می شد شنبه یکشنبه دوشنبه سه شنبه پنجشنبه و جمعه ها چی میشد این جور بود

منم خیلی وقته سعیم بر اینه که چهارشنبه ها رو حرف نزنم و با هر که کار داشتم برای اون بنویسم

همه می پرسن چراااااااااااااااا این کار تو چه معنی می ده ولی...

ولی من نمی تونم جوابشون رو بدم چون می خام می خوام سکوت کنم و هیچی نگم

اما امشب نمیشه سعی می کنم بنویسم شاید کمی سبکتر بشم

هر کس تو زندگیش خاطراتی داره روزی رو دوست داره و از روزی هم بدش میاد روزی براش خاطره میشه و روزی هم باطله روزی تلخ و روزی هم شیرین

خوب این روز برا من باطله پر از خاطره که حالا تلخ شده حالا تو این روز دقیقه به دقیقش برام جهنمه

چهارشنبه هام پر از خاطره هست که حالا دیگه تلخ شده

چهارشنبه ها رو بخاطر تو سکوت می کنم

که سکوت خود پر از فریاد است و بیداد و من این را تازه فهمیدم

من سکوت خویش را گم کرده ام

                        لاجرم در این هیاهو گم شدم 

                                              من که خود افسانه می پرداختم

                                                                              عاقبت افسانه مردم شدم

ای سکوت ای مادر فریاد ها

                          ساز جانم از تو پرآوازه بود

                                                  تا در آِغوش تو راهی داشتم

                                                                       چون شراب کهنه شعرم تازه بود

در پناهت برگ و بار من شکفت

                          تو مرا بردی به شهر یادها

                                                    من ندیدم خوش تر از جادوی تو

                                                                              ای سکوت ای مادر فریاد ها

گم شدم در این هیاهو گم شدم

                     تو کجایی تا بگیری داد من

                                              گر سکوت خویش را می داشتم

                                                                         زندگی پر بود از فریاد من

                                                                                                                  فریدون مشیری

آره سکوت واقعا" مادر فریاد هست و معجزه گر

حالا منم عزیزم به خاطر تو سکوت می کنم

خدا نگهدار تو باشه هر جا که هستی

کوچیک شما سبحان بیژن                    خدا حافظ همین حالا

 
 
 |    نوشته شده توسط سبحان بیژن
 
 
   
 
 

یا اهلل العالم قتلل الحسین و بکربلا عطشانا

جوانان بنی هاشم بیایید              علی را تا در خیمه رسانید

خدا داند که من تاقت ندارم                علی را تا در خیمه رسانم

ای شبه پیمبرم     ای علی اکبرم

وای حسین

نرو به میدان ای یادگار برادرم قاسم

ای یتیم غریب مدینه خدا نگهدار

وای حسین

موسم پرپر شدن گلهای بنی هاشم است وای خدایا حسین غریب است

من علمدارم علمدار                     بر حسینم یارو غمخوار

صدای رقیه میاد عمو جان کی آب میاری

عمو عمو العطش عمو عمو العطش عمو عمو العطش

دست هایه عباس بریده شده چشمانش پر از خون مشکش پاره شده عباس نا امید گشته

یادش میاید که از آب نخورد تا ان را به طفلان برساند

صدایی از خیمه ها شنیده می شود طفلان زجه میزنند

آب نمیخوام عمو می خوام عمو بیا عمو بیا عمو بیا

وای حسین

صدای هل من ناصر ینصرنی حسین و لبیک گفتن علی اصغر

علی لای لای علی لای لای علی لای لای

وای حسین

حسین تنها در میدان با لشکری که کینه علی بر دل دارند و چه کردند با حسین

تمام شد غروب است از آسمان خون میچکد و سر حسین زهرا بر روی نیزه

و اسبی بی صاحب سر بر زمین می کوبد

وای حسین کشته شد

امان از دل زینب

 
 
 |    نوشته شده توسط سبحان بیژن
 
 
   
 
 

بسم رب الحسین                  

  بحق الحسین         اشفع صدر الحسین         بظهور الحجت

شد محرم باز در پی یاران غم خانه غم خانه غم خانه شوید

در عزای حسین بهر نام حسین دیوانه دیوانه دیوانه شوید

یا اهل العالم قتلل الحسین و بکربلا العطشانا

سلام بر شما دوستان عزیز آره امشب همون شبی هست که میگه بوی محرمش میاد حسین با زینبش میاد فرشته ها از آسمون برای ماتمش میان

هر سال میگم دیگه امسال بهترین استفاده ها رو از محرم می کنم امااااااااااااا افسوس محرم میاد و میره و بازم چیزی عاید ما نمیشه  چراااااااااااااااااااااااا؟ چرا لذتی رو که دوست داریم نمی بریم؟

آره درسته چون ما ظرف خوبی برای برداشتن می از اقیانوس بی انتها حسین انتخاب نکردیم همیشه یا ظرف کوچک بر میدارم یا اینکه اونقدر ظرف سست هست که بعد از پر کردنش میشکنه و میریزه

یادمون میره که باید تو راه حسین چه جور قدم برداریم فراموش می کنیم که حسین ابن علی خیلی ناز داره به این راحتی ها نمیشه نازش رو خرید کاره سختیه یادمون میره که برای به دست آوردن دل حسین که همون رضای خداونده باید چنین بود که

دست در راه تو نشناسم من              پیرو مکتب عباسم من

عباس عباس عباس این اسم چقدر زیباست آخه می دونین چی هست هر کسی تو قهرمون هایه کربلا عاشق یکی هست دل به یکی داده دل ما هم پیش عباس گیر کرده چه کار کنم

من چه کنم مست سبوی یاسم            من سگ کوی حرم عباسم

راستی شما دل به کی دادین؟

بیست محرم از عمرم گذشت و باز من به دیده کربلا ندیده ام خدایا این چه عزابیست که بر من روا داشته ای آخه می دونین اینجا تموم دوستام کربلا رفتن به غیر من خاک تو سره بی لیاقت

همه رفتن کربلا من نرفتم ای خدا             من نروم تا کربلا با تو قهرم ای خدا

یه سوال دارم مگر ما دل نداریم ای خدا          یا مگر جا تنگ و بود از بهر ما در کربلا

آره جا برای من تنگ هست اونجا یعنی لیاقت ندارم

امسال دومین محرمی هست که بدون صدای سید باید بگزرونیم سید جان همیشه به یادت هستیم

برای شادی روح امام و حاج شیخ حسنعلی نجابت شیرازی صلوات

برای شادی روح سید محمد جواد ذاکر صلوات

 
 
 |    نوشته شده توسط سبحان بیژن
 
 
   
 
 

به نام تنها عاشق خدا

سلام خوبید خوبم خوبید

امروز میخام براتون درد و دل کنم

البته اول بگم که من دوست داشتم برا عید غدیر پست بزارم نشستم پای نت و شروع کردم نوشتن کلی قشنگش کرده بودم ولی ثبت رو که زدم همون موقع دی سی شدم حالم گرفته شد  حالا یک بیت شعر براتون می نویسم به یاد اون روز عزیز

آنان که علی را به خدایی دانند      کفرش به کنار عجب خدایی دارند

داشتم به شما میگفتم جونم براتون بگه خستم شده امان از دست این کنکور و امان از این اشتهایه زیاد ما از کجا شروع کنم

بگم دوسال هست که پشت کنکور موندم و هیچی

البته نه که هیچی آزاد قبول میشم هرسال ولی خوشم نمیاد غیر انتفایی هم قبول میشم ولی من چیزایه بزرگتر میخام گفتم که اشتهام زیاده

امسال سال سومی هست که میخام امتحان بدم اما من دو سال قبل رو که اصلا" درس نخوندم و میخاستم نخونده قبول بشم ولی آخه کی نخونده قبول میشه ها ها ها

امسال میرم کلاس کنکور کانون ولی هیچ به دردم نمی خوره دیگه حوصلش رو ندارم فقط کلی الکی پول دادم                 اخه یکی بگه من چی کار کنم

بابا به کی بگم خستم شده

حالا دارم حسرت میخورم دو سال پیش رو که اگه به موقع درس خونده بودم حالا این بدبختی رو نمیکشیدم اگه همون دوسال پیش قبول شده بودم الان فوق دیپلم بودم نه این که تازه بازم بخام کنکور بدم

اگه هم رفته بودم سربازی الان کارت پایان خدمت تو دستم بود نه این که تازه بخوام دفترچه پست کنم البته بگم نصف عمر دخترا در فنا که سربازی نمیرن

خوب سرتون رو درد نیارم تو این مدت خیلی از شما چی یاد گرفتم ممنون

دلم میخواست دنیا خانه مهر و محبت بود

دلم می خواست: مردم در همه احوال با هم آشتی بودند

                                                       طمع در مال یکدیگر نمی کردند

               کمر بر قتل یکدیگر نمی بستند

              مراد خویش را در نامرادی های یکدیگر نمی جستند

                                                        از این خون ریختن ها فتنه ها پرهیز می کردند

چو کفتاران خون آشام کمتر چنگ و دندان تیز میکردند

                                                                                                               فریدون مشیری

اینم همین جور نوشتم حال کنید

۱: سلام به ابجی هایه گلم نازنین زهرا و اطلس مطن هاتون خیلی زیباست کلی حال کردم

قربان شما همه دوستان سبحان       علی علی

 
 
 |    نوشته شده توسط سبحان بیژن
 
 
   
 
 

به نام تنها عاشق خدا

امشب شب عشق شب عشقه

مبارکه مبارک مشاالله به دوماد هی مشاالله به عروس هی

عجب عروسی با شکوهی بوده کاشکی ما هم اونجا بودیم

شادی روح بزرگان امام و حاج شیخ حسنعلی نجابت شیرازی صلوات

ولی حالا هم که نیستیم خودمون اینجا براشون سالگرد ازدواج میگیریم مگه نه همه هم دعوتن مهمون رسول خدا همه بیاین خدایا شکرت چه زوجی چه ازدواجی چه بچه هایی چه برکتی چه رحمتی چه سودی چه شوقی چه ایمانی واااااااااااااااااااااااااااااای خدایا هرچه بگم کم گفتم

گل بریزید رو سره عروس دوماد ایشاالله مبارکشون باد

امشب آسمان را خدا ستاره باران کرد امشب فرشته ها چه ذوقی می کنند

اینم کیک عروسی

 

 

ها داشت یادم میرفت یه کل مرتب بزنید

واین که مبارک باشه به تمام عزیزانی که امشب عروسیشون هست

 

 
 
 |    نوشته شده توسط سبحان بیژن
 
 
   
 
 

به نام کاشف تمام غمها

ظهر یك روز سرد زمستانی، وقتی امیلی به خانه برگشت، پشت در پاكت نامه ای را دید كه نه تمبری داشت و نه مهر اداره ی پست روی آن بود. فقط نام و آدرسش روی پاكت نوشته شده بود. او با تعجب پاكت را باز كرد و نامه ی داخل آن را خواند:

 امیلی عزیز، عصر امروز به خانه ی تو می آیم تا تو را ملاقات كنم. "با عشق، خدا"
امیلی همان طور كه با دستهای لرزان نامه را روی میز می گذاشت، با خود فكر كرد كه چرا خدا می خواهد او را ملاقات كند؟ او كه آدم مهمی نبود. در همین فكر ها بود كه ناگهان كابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت : من، كه چیزی برای پذیرایی ندارم.


پس نگاهی به كیف پولش انداخت. او فقط 5 دلار و 40 سنت داشت. با این حال به سمت فروشگاه رفت و یك قرص نان فرانسوی و دو بطری شیر خرید. وقتی از فروشگاه بیرون آمد، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر كند. در راه برگشت، زن و مرد فقیری را دید كه از سرما می لرزیدند.
مرد فقیر به امیلی گفت: "خانم، ما خانه و پولی نداریم. بسیار سردمان است و گرسنه هستیم. آیا امكان دارد به ما كمكی كنید؟"
امیلی جواب داد: "متاسفم، من دیگر پولی ندارم و این نان ها را هم برای مهمانم خریده ام"
مرد گفت: «بسیار خوب خانم، متشكرم» و بعد دستش را روی شانه های همسرش گذاشت و به حركت ادامه دادند.
همانطور كه مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند، امیلی درد شدیدی را در قلبش احساس كرد. به سرعت دنبال آنها دوید: " آقا، خانم، خواهش می كنم صبر كنید"
وقتی امیلی به زن و مرد فقیر رسید، سبد غذا را به آ‎نها داد و بعد كتش را در آورد و روی شانه های زن انداخت. مرد از او تشكر كرد و برایش دعا كرد.
وقتی امیلی به خانه رسید، یك لحظه ناراحت شد چون خدا می خواست به ملاقاتش بیاید و او دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت. همانطور كه در را باز می كرد، پاكت نامه دیگری را روی زمین دید. نامه را برداشت و باز كرد:
امیلی عزیز، از پذیرایی خوب و كت زیبایت متشكرم،
"
با عشق ، خدا"

خدایا امشب به ما هم سری بزن

خدایا نمی دانم شکستنم را دیدی یا نه، نمی دانم خرد شدنم را دیدی یا نه...

ولی به این خوشم که می گویم ندیدی. میترسم فکر کنم که دیدی و بی اعتنا از کنارم گزشتی به همین دلیل هست که می گویم لابد خدا ندید

هیشكی منو دوس نداره،

هیشكی به من توجه نمی كنه،

هیشكی به من میوه نمی ده،

هیشكی شیرین و نوشابه تعارف نمی كنه،

هیشكی به جوك هام گوش نمی ده، نمی خنده،

هیشكی تو دعوا به كمكم نمی آد،

هیشكی دلش برام تنگ نمی شه،

هیشكی برام گریه نمی كنه

هیشكی نمی دونه چه آدم جالبی ام

حالا اگه از من بپرسی بهترین دوستت كیه

فورا می گم هیشكی.

اما دیشب حسابی ترسیدم

بیدار شدم دیدم هیشكی دور و برم نیس.

صداش زدم دستمو به طرفش دراز كردم

به همانجایی كه همیشه بود

همه جای خونه رو، همه گوشه هاشو دنبالش گشتم

اما هرجا كسی رو دیدم.

انقدر گشتم كه خسته شدم. حالا دیگه نزدیك صبحه

حتم دارم كه دیگه

هیشكی رفته

 

 
 
 |    نوشته شده توسط سبحان بیژن
 
 
   
 
 

محبوب رضاست هرکه دل ریشتر است                  از کعبه صفای این حرم بیشتر است

السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا

تولد، تولد، تولدت مبارک، بیا شمع ها رو فوت کن. عزیزم

این شعر زیبا در وصف این شب عزیز تقدیم به شما دوستان گلم

آن شب مدینه تشنه آب بقا بود                         آلاله ها هنگامه نشو و نما بود

آن شب شقایق جام را پر باده می کرد                   از بهر بلبل باغ را آماده می کرد

آن شب سحر گیسوی شب را تاب می داد            باغ ولایت تشنه بود و آب می داد

آن شب فرشته عود و عنبر دود می کرد                باب جهنم را خدا مسدود می کرد

آن شب درون خانه موسی بن جعفر                 شادی لباس شادمانی کرد در بر

آن شب عروس فاطمه در تاب و تب بود              از بارداری خسته در رنج و تعب بود

آن شب ملائک گرد او پروانه بودند                    چشم انتظار جلوه جانانه بودند

آن یک برایش باده در پیمانه می کرد                 آن یک پریشان گیسوانش شانه می کرد

آن یک برایش با ترنم شعر می خواند                    شعر رضا با واژه های بکر می خواند

ناگه صدف خندید و دریا پرگهر شد                    چشم پدر روشن به دیدار پسر شد

آن شب خدا را هاتفی فریاد می زد               فریاد شادی زان شب میلاد می زد

کای اهل عالم مژده کز ره یار آمد                    دلدادگان را مهربان دلدار آمد

از دامن نجمه به امر حی سرمد                        آمد به دنیا عالم آل محمد

آمد مرادی تا شود عالم مریدش                          بر هم و غم گویید پیدا شد کلیدش

فوجی بخوانند از شرف شمس الشموسش

 جمعی بگویند از شعف نفس نفوسش

دوستان عزیز تولد امام رضا رو به همتون تبریک میگم. من حقیر به تمام مطالبی که بالا نوشتم اعتقاد دارم. اما چند وقتیه با آقا قهر کردم، قصد آشتی کردن هم ندارم امشب شب رویایی هست و من قصد دارم از امشب تا اونجایی که در توان دارم وبلاگ رو به احسن وجه در بیارم. پس نیازمند یاری سبزتان هستم.

امام، با این که بهترین لحظات زندگیم را تو حرم زیبایت گذراندم و هیچ اوقاتی برایم خوش تر از آن زمانی نبود که در صحن و سرایت می نشستم و چه عید های نوروز که با تو جشن گرفتم و چه کرمها و مهربانی ها که بر من و خانواده ام نمودی و ما زندگی خود را مدیون شما هستیم آقا.

اما شما دریای رحمت بودی باز هم توقع من بیشتر ازاین بود که آقا جان

دست خالی آمدنم عیب نیست                   دست خالی برگشتنم عیب بود

پس قهر، قهر ، قهرم باهات

شادی روح ملکوتی امام و حاج شیخ حسنعلی نجابت شیرازی صلوات

شادی روح سید جواد ذاکر صلوات

 
 
 |    نوشته شده توسط سبحان بیژن
 
 
   
 
  مرو ای دوست ،مرو از دست من ای یار           بنشین با من و دل

تو نباشی چه امیدی به دل خسته من         تو که خاموشی بی تو به شام و سحر چه کنم با غم تو

بنشین تا بنشانی نفسی آتش دل

 

چه کنم با دل تنها که نشد باور من             تو و ویرانی، خاموشی، کوهم اگر چه کنم با غم تو

چه کنم با دل تنها، چه کنم با غم دل               چه کنم با این درد دل من ای دل من

چند وقتیه دیوونگی زده سرم، گیج و منگم چی شده نمی دونم،کلافه شدم. آخ گفتم دیوونگی چه روزایی بود ،یادش بخیر اون موقع ذکرمون شده بود این شعر:

 

اگه دیوونه ندیده ای به ما میگن دیوونه             اگه دیوونه شنیده ای به ما میگن دیوونه

منم یه روز عاقل بودم عشق تو مجنونم کرد         ز شهر عقل و عاقلی یک باره بیرونم کرد

به جرم عشق و عاشقی به ما میگن دیوونه              بزار ملامت بکنن یه خوب و بد می مونه

دل من از روز ازل اسیر یک نگاهه        حسین رو دوست داره مگه خاطر خواهی گناهه

دیوونه حسینم و ویرونه حسینم                        خراب و مست گوشه میخونه حسینم

دل هرکی با یاری خوشه یار دل ما حسینه        ترانه ای که دل رو میبره صدای یا حسینه

عقل از سره من پریده و دیوونگی جا گرفته      حرف اگه داری با خدا بزن عقلم رو خدا گرفته

منم یه روز عاقل بودم عشق تو مجنونم کرد             ز شهر عقل و عاقلا یک باره بیرونم کرد

هر کی عاقله غمی داره روزگار درحمی داره       عاشق نشدی نمی دونی دیوونگی عالمی داره

بهشت من حسینه و سرشت من حسینه                   نوشته کتاب سر نوشت من حسینه

یاد یاران را چه شد؟

معاشران گره از زلف یار باز کنید                    شبی خوش است بدین قصه اش دراز کنید

حضور خلوت انس است و دوستان جمعند           وان یکاد بخوانید و در فراز کنید

منو بخشید که شما دوستان رو به زحمت انداختم وای خاک تو سرم قدم همتون رو دو تا چشمام. اما خواستم همه با هم در سالگردشهادت مغز متفکر جهان تشیع رئیس مذهب، حضرت جعفر ابن محمد دور هم جمع بشیم و یادی کنیم از گذشته ها.

اول بگویم از آن امام غریب صادق آل عبا کشته زهر جفا، مظلوم امامی که اگر دین محمد زنده هست مدیون قیام خونین کربلا و قیام علمی آن ساقی علوم دین رسول الله آن امامی که با وجود چهار هزار شاگرد غریب بود و فرموده باشند ده یار هم ندارم، امان از غریبی

ای روی تو قبله خلایق       یا حضرت کاشف الحقائق             

ارکان علوم پای بستت       سر رشته نه فلک به دستت

دریای معالم و معانی          استاد کتاب آسمانی

نطق تو به علم ارتقا داد            بر نهضت کربلا بقا داد

مفتاح نجات مذهب تو           اسلام رهین مکتب تو

عرافن و طریقت و بصیرت         دلباخته ابو بصیرت

حاکم به زمان اشاره تو           استاد جهان زراره تو

آوای ملک ندای درست          بنشسته رسل به پای درست

هارون تو در تنور آتش              گل سبزه کند ز نور آتش

جانبخش وجود مرده تو               منصور شکست خورده تو

هم زمره اولیا مطیعت             هم کعبه انبیا بقیعت

در محفل بحث مومن طاق           شد طاقت بو حنیفه ها طاق

این مومن طاق آیه توست             شاگرد بلند پایه توست

باید چو تویی امام دیگر                کاید به جهان هشام دیگر

آن کو به سن نوجوانی             شد پیر معانی و مبانی

از کرسی درس تو نمایان            استاد چو جابر ابن حیان

محصول مقدس بیانت              حمران ومفضل و ابانت

سه جام جهان نمایه دانش             سه عبد خدا خدای دانش

من نور ز مکتب تو دارم              با مذهب این و آن چه کارم

 

افسوس که حرمتت شکستند          پیوسته دلت ز کینه خستند

از خانه برون به حال خسته             بردند تو را دو دست بسته

دشنام ز خصم خود شنیدی                 شب در پی مرکبش دویدی

با پا و سره برهنه آن شب              جانت ز الم رسید بر لب

بردند تو را به قصر حمرا                     لرزید به خلد قلب زهرا

منصور تو را نمود تحقیر                  بر کشتن تو کشید شمشیر

چون دید نبی کند نگاهش                لرزید تو ودل سیاهش

دردا که تو را به قهر کشتند                 آخر ز شرار زهر کشتند

اندام تو قطره قطره شد آب                  رفتی ز شرار زهر از تاب

سوگند به قبر بی چراغت                پیوسته به قلب ماست داغت

بزم غم تو مدینه ماست                  قبر تو هماره سینه ماست

ای دوستی تو هست میثم              فردا تو بگیر دست میثم

 

اگه مزاحم شما دوستان شدم من رو ببخشید راسیتش رو بخواین چند وقتیه دلم هوایه سید رو کرده چه کنم با این دل دل من ای دل من امروز نه شانزده تیر هست و نه وفات مادر یل کرببلا اما گفتم حالا که دلم گرفته و دلم یاده سید رو کرده یادی از ایشون کنیم چون سید چون سید حق به گردنم داره گه البته این حق ادا نمیشه ولی همین بیشتر از دستم نمیاد که البته شما دوستان بیشتر از من حقیر یاد یاران گزشته رو زنده نگه میدارید

هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود                                هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود

و این هست حکایت فراق از زبان همسر

پروانه صفت چشم بر او دوخته بودم

وقتی که خبر دار شدم سوخته بودم


"تقدیم به روح بلند و آسمانی سید الذاکرین و همسر صبور و مهربانش"

به نام آرام بخش جان ها"

دل نوشته ای از زبان همسر آقا سید :

دلم امشب تنگ است , تنگ چشمان پر از مهر و سراسر عشقت , تنگ لب های پر از زمزمه ات و صدایت که غریب است هنوز .
جان به قربان نفس های پر از درد و گلوی زخمت , ... بستر سرد جدایی به کدامین ساعت همه ی هست مرا ویران کرد ؟ گل من ... جان ز تنم رفت همان لحظه که تو جان به آغوش ملک بسپردی و بهارم خشکید به همان خس خس آخر که ز حنجر برخاست . نفست بوی حسین داشت در آن اشهد اخر به علی .
عمر من ... فکر نکردی دل من تاب ندارد , ز غمت میمیرد ؟
روز من رنگ شب است و شب من بی مهتاب , آسمانم ابریست و تو بوی باران و همان یاد نگاه تو , مرا خواهد کشت که چه مظلوم به بی رحمی و حرمت شکنی ها نگریست .
همه ی هستی من ... روز ها می گذرد و برایم به نشانت سنگیست که شده سنگ صبورم به جوانی و غریبی . قلب من می شکند و تو خود می دانی که غمت , سخت گران است و من میمیرم , به تمام صبری که تو یادم دادی .
دل به یادت دادم , نفسم تنگ شد و بند آمد , باورم نیست هنوز , که تو رفتی و نمی آیی باز . شده ام بیگانه با جهان بودن , ای همه زندگی ام ... نیست دگر تاب مرا که من و تنهایی عاقبت خانه نشین و تو سفر کرده از این دنیایی .
دست دل تنگی ام اینک , میزند چنگ بر آن پرچم سبز مزار پاکت , که ندارم آرام و جگرسوز نشینم سر خاکت , به خیالم که نشسته ای مرا رو در رو , میکنم درد دل و از عطش دیدن تو بی تابم .
همسرم , هم نفسم ... موج مظلومیت و غربت تو , کشتی صبر مرا میشکند که تو را هیچ کس از روح بلندت نشناخت . کاش یک بار فقط ... کاش یک بار فقط ... درد دلت میگفتی تا نگیرم آتش از تمام ظلمی که تو را دلخون کرد , ولی تو ... راه زبیراهه نهان می کردی , که نفهمند دلت پر درد است و چه آرام گذشتی به شبی از همه ی تاب و تب دنیایی ونهادی به جوانی , آرزوهایت را .
همه ی دلخوشی ام ... غم چشمان تو را با همه جان می خواهم . غربت اشک تو در حلقه ی چشمانت را و تپش های دل بی تابت که تب عشق تو را معنا کرد و مرا درس محبت آموخت . تو میان قلبم خانه داری , پس من , تو رو از هر نفس باد صبا می شنوم . آخرین حس نگاه من و توست که به جا می ماند .

یک شبی آرام از پیش نگاهم می روی
دل به مولا داده ای از عشق مولا می روی
می روی تا روی او بینی , دلت بی تاب او
شهد عشق او چشیده بی سر و پا می روی

سرتون رو درد نیارم مزاحم شدم اجر همه با مادر سادات

حالا بعد این همه گفتن و گفتن نکنه فاتحه و صلوات برای سید یادت بره

به یاد سید محمد جواد ذاکر طباطبائی

شادی روح مقدس حضرت امام و مرحوم حاج شیخ آقا حسنعلی نجابت شیرازی (ره) صلوات

 
 
 |    نوشته شده توسط سبحان بیژن
 
 
   
 
 

همه میگن لطافت بارون

اما من میگم عشق بازی آسمون

آره خداوند تو ماه مهمونی خود با بندگان خود عشق بازی کرد اما این ماه دیگه تموم شد گذشت نمی دونم از این بارون رحمت چقدر توشه جمع کردم . آره از امشب دیگه خوندن یه آیه قرآن ثواب یک جز رو نداره آره میشه بگی نود ونه در رحمت دیشب بسته شد و فقط یک در باز مونده

اگر بگم نمی دونم بخشیدم یا نه معنی جز ناامیدی نداره و ناامیدی گناهی بزرگ اما نگاه تو دستام هم که می کنم خالی هست خدای من

سرتون رو درد نیارم عید بندگی خدا رسیده عیدتون مبارک

عید بر عاشقان مبارک باد

دوستان عزیز یادمون باشه عده ای هستن به گردن ما حق دارن چشمات رو ببند ببین کی پارسال با تو ماه رمضون رو احیا نشست و امسال نبود براش یه فاتحه بخون 

شادی روح بزرگان عالم تشیع امام راحل و حضرت آیت الله شیخ حسنعلی نجابت شیرازی صلوات

آره صلوات بفرست برای بزرگانی که درک کردن ماه رمضان رو با تمام وجود اینا ظرف زیر آب بارون نزاشتن می دونی چی کار کردن بدون چتر زیر بارون خیس شدن

چه شود به چهره زرد من نظری ز برای خدا کنی

که اگر کنی همه درد من به یکی نظاره دوا کنی

شادی روح سید محمد جواد ذاکر طباطبائی صلوات

 

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط سبحان بیژن
 
 
   
 
 

بسم الله الرحمن الرحیم

حسینا به عشق تو ما زنده ایم

 

این حسین کیست خدایا که خدایی می کند

غم عشقش همه را کرببلای می کند

او خدا نیست ولی کار خدایی می کند

از همه دل می ستاند دلربایی می کند

هر که از عشق حسین ابن علی سر ندهد

به خداوند د عالم بی فایی می کند

آمد، حسین آمد عزیز دل رسول، میوه دل زهرا و علی. آمد تا عالمی را دیوانه کند، آمد تا عالمی را پروانه شمع وجود خود کند، آمد به همه شور داد چگونه سخن گفت با مادر خود که حتی قرار از سرور زنان عالم ربود.

وجودش برکتی برای زمینیان بود. جبرئیل گهواره گردانش و بخشیده شد فرشته ای به برکت میلاد گل زهرا و قسم می خورد برساند سلام هر خسته دلی را خدمت وجود مبارکش پس می گوییم:

السلام علی الحسین

وعلی علی ابن الحسین

و علی اولاد الحسین

و علی اصحاب الحسین

دست در راه تو نشناسم                         من پیرو مکتب عباسم من

نام عباس بردم دلم اتش گرفت. چرا؟ چرا عباس را دوست دارم چرا عاشق عباسم؟ چرا اسمش به من شور می دهد؟ چرا عباش گشته نمک مجلس حسین در حالی که حسین خود نمک مجالس اهل بیت هست؟

شاید... شاید به خاطر این که عباس خود عاشق است عاشق حسین و عباس با میلادش لبخندی بر لبان سلطان عشق نشاند و شادی را به خانه حضرت امیر اورد و چه مبارک پسری بود گل شیر عرب باید این چنین گفت:

به نام کاشف تمام غمها

 

 به نام صاحب همه علم ها

ای زیبا پسر علی، ای ماه بنی هاشم، ای مهتاب زندگیم تو باب الحوائجی و شیشه عمرم در دست تو، تو حاجت می دهی اما هیف باشد که من از عباس جز عباس خواهم...

عباس دلاور نبرد و جنگ پسر غیور غیور وصی پیغمبر خدا، نه تنها علم دار کربلاست بلکه علم اسلام بر دوش اوست و با تمام وجود در راه دین خدا جانبازی می کند.

این چه حسی است که در دل دارم، دلم را چه شده

دلا دیشب چه می کردی تو در کوی حبیب من 

الهی خون شوی ای دل تو هم گشتی رقیب من

خداوندا به ما عطا کن از غیرت عباس، از کرم عباس، از عشق عباس، از جوانمری عباس

و چنینم و افتخار می کنم که:

من چه کنم مست سبوی یاسم                 من سگ کوی حرم عباسم

از قیام حسین و جانبازی عباس باقی ماند دین رسول خدا و بیمه شد آن و رسوا گردید ظالم با ختبه های عمه سادات و سید ساجدین حضرت علی ابن حسین آن که شد امام امت بعد از پدر و زنده داشت دین خدا با مناجات خود و می برد دل هر عاشقی را با مناجاتش و می شکند کمر هر سنگی را با سخنانش

اما من بنده هیچ نه قدر دانم و نه می فهمم مناجات آن حضرت را. پس بار خدایا به ما فهم مناجات آن حضرت را عطا کن. میلاد پسر صبور حضرت اباعبدالله، علی ابن الحسین بر شما عزیزان مبارک.

شادی روح بزرگان به ویژه امام و حضرت ایت الله حسنعلی نجابت شیرازی صلوات

شادی روح دوستمون سید محمد جواد ذاکر صلوات یادت نره

التماس دعا

 
 
 |    نوشته شده توسط سبحان بیژن
 
 
   
 
 

سلام خدمت تمامی دوستان عزیز

فرا رسیدن ماه رجب رو به تمامی شما تبریک میگم.

 راستی دوستان همراه با شهادت حضرت هادی امام رحمت ، سالگرده بزرگ مرد تاریخ یگانه دوران ،فانی در خدا حضرت آیت الله حاج شیخ حسنعلی نجابت شیرازی رحمه الله علیه بود. برای شادی دل مردان خدا از ما صلوات یادتون نره

سیزده رجب سالروزه میلاد حضرت امیر هست کاشکی آقامون هم بود تا با هم این عید رو جشن بگیریم

آقاجون کی میای

دوازده قرن غربت

مولای من! آرزو داشتم مرا عبدالمهدی می نامیدند.دوست داشتم از همان اول اذان

تو را در گوشم زمزمه کرده بودند.ای کاش از ابتدا مرا براب تو نذر کرده و حلقه غلامی

ات را بر گوشم افکنده بودند.کاش کامم را با نام تو برمیداشتند و حرز تو را همراهم

می کردند!

مهدی جان دوشت داشتم با نام نامه تو زبان باز می کردم.ای کاش آن اوایل که زبان

گشودم نزدیکان مرا به گفتن «یا مهدی » وا می داشتند!

ای کاش مهد کودکم مهد آشنایی با تو بود.کاشکی در کلاس اول دبستان آموزگارم

الفبای عشق تو را برایم هجی میکرد و نام زیبای تو را سرمشق دفترچه تکلیفم

قرار میداد.

در دوره راهنمائی هیچ کس مرا به خیمه سبز تو راهنمائی نکرد.

در سال های ذبیرستان کسی مرا با تو -که مدیر عالم امکان هستی-پیوند نزد

در کتاب جغرافی ما صحبتی از «ذی طوبی» و «رضوی» نبود.

در کلاس تاریخ کسی مرا با تاریخ غیبت غربت و تنهائی تو آشنا نساخت.

در درس دینی به ما نگفتند «باب الله» و «دیان دین» توئی.

دری که در کلاس ادبیات آداب ادب ورزی به ساحت قدس تو را گوشزد نکردند!

افسوس که در کلاس نقاشی چهره مهربان تو را برایم به تصویر نکشیدند!

چرا موضوع انشای ما به جای «علم بهتر است یا ثروت» از تو و از ظهور تو و

روش های جلب رضایت تو نبود؟مگر نه بی تو نه علم خوب است نه ثروت؟

کاش در کنار زبان بیگانه زبان گفتگو با تو را نیز -که آشناترین و دیرین ترین مونس

فطرت های بشر - به ما می آموختند!ای کاش وقتی برای آموختن یک زبان خارجی

به زحمت می افتادم به من می گفتند او تمامی زبان ها و گویش ها و لهجه ها ..

و حتی زبان پرندگان را میداند و می شناسد.

در زنگ شیمی وقتی سخن از چرخش الکترون ها به دور هسته اتم به میان می آمد

اشارتی کافی بود تا من بفهمم تمام عالم هستی و ما سوی الله به گرد وجود شریف

تو میچرخند.

ای کاش در کنار انواع و اقسام فرمول های پیچیده ریاضی فیزیک و شیمی  فرمول

ساده ارتباط با تو را نیز به من یاد می دادند

یادم نمی رود از کتاب فارسی حکایت آن حکیم را که گذارش به قبرستان شهری

افتاد.او با کمال تعجب دید بر روه همه سنگ قبرها سن فوت شدگان را ۳ یا ۴ یا ۷

سال و مانند اینها نوشته اند.پرسید:آیا اینان همگی در طفولیت از دنیا رفته

اند؟گفتند:اینجا سن هر کس را معادل سالهایی از عمرش را که در پی کسب علم

بوده است محاسبه می کنند.

کاش آن روز دبیر فارسی ما گریزی به حدیث معرفت امام می زد و می گفت که در

تفکر شیعی حیات حقیق در توجه به امام عصر(عج) و معرفت و محبت و مودت او

ومهمتر از آن برائت از دشمنان او معنا میشود.

درس فیزیک قوانین شکست نور را به من آموخت ولی نفهمیدم «نور خدا» تویی و

مقصود از «يَهْدِي اللَّهُ لِنُورِهِ مَن يَشَاء». از سرع سرسام آور نور(۳۰۰هزار کیلومتر در

ثانیه) برایم گفتند اما اشاره نکردند شعاع دید امام معصوم تا کجاست و نگفتند امام

در یک لحظه می تواند تمام عوالم و کهکشانها را از نظر بگذراند و از احوال

همه ساکنان زمین و آسمان با خبر شود.

وقتی برای کنکور درس میخواندم کسی مرا برای ثبت نام در دانشگاه معرفت و محبت

امام زمان(عج) تشویق نکرد.کسی برایم تبیین نکرد که معرفت امام نیز مراتب دارد و

خیلی ها تا آخر عمر در همان دوران طفولیت یا مهد کودک خویش درجا می زنند.

نمی دانستم عناوینی همچون دکتر و مهندس و پروفسور و ... قراردادهایی در میان

انسانهاست که تنها به کار کسب ثروت و قدرت و شهرت و منزلت اجتماعی و گاهی

خدمت در دنیا می آید...اصلا در این وادی نبودم.

از فضای نیمه بسته مدرسه وارد فضای باز دانشگاه شدم.در دانشکده وضع از این هم

اسف بار تر بود.بازار غرور و نخوت پر مشتری بود و اسباب غفلت فراوان و فراهم.فضا

نیز رنگ و بو گرفته از «علم زدگی» و «روشن فکر مآبی»!

خیلی ها را گرفتار تب مدرک گرایی می دیدم.

علم آن چیزی بود که از فلان کتاب مرجع اروپایی یا فلان مجله آمریکایی ترجمه

میشد.از علوم اهل بیت(ع) دانش یقین بخش آسمانی کمتر سخن به میان می آمد!

مولای من! در دانشگاه هم کسی برایم از تو سخن نگفت.پرچمی به نام تو افراشته

نبود.کسی به سوی تو دعوت نمی کرد.هیچ استادی برایم اوصاف تو را بیان

نکرد.کارکرد دروس معارف اسلامی و تاریخ اسلام جبران کسری معدل دانش جویان

بود!نه این که از تبلیغات مذهبی و نشست های فرهنگی و نماز جماعت و اردهای

سیاحتی زارتی و مسابقات نهج البلاغه و...خبری نباسد....کم و بیش یافت میشد.

اما در همین عرصه ها نیز تو سهمی نداشتی و غریب و مظلوم و «از یاد رفته»بودی

پس از فراغت از تحصیل نیز اداره زندگی و دغدغه معاش مجالی برای فکر کردن راجع

به تو برایم باقی نگذاشت!

اینک اما در عمق ضمیر خود تو را یافته ام.چندی است با دیده دل تو را پیدا کرده ام.

در قلب خویش گرمای حضورت را باتمام وجود حس میکنم.گویی دوباره متولد شده

ام .تعارف بردار نیست .زندگی بدون تو «مردگی»است و اگر کسی همچون من پس

از عمری غفلت به تو رسید حق دارد احساس تولدی دوباره کند.حق دارد از تو بخواهد

از این پس او را رها نکنی و در فتنه ها و بلایای آخرالزمانی از او دست گیری.

میدونم توقع زیادی است اما اینم میدونم که تمام این خواهشها قطره ای است

در برابر دریای بی کران لطف و مهربانی شما خاندان آل محمد(ص)

 

پس مهدی جان از تو میخواهم که مرا در سیلاب خطرات و بلایای آخرالزمانی

تنها نگذاری و در لحظه لحظه زندگی کنارم باشی

آمین

این مقاله ای از طرف مدیر وبلاگ سرای خسته دلان بود

با تشکر فراوان از آقا جواد

http://www.khaste-delan.blogfa.com/

 
 
 |    نوشته شده توسط سبحان بیژن
 
 
   
 
 

من خدایم که همه کوی مرا می جویند 

 

همه ذرات فلک حمد مرا می گویند

 

من خدایم که همه راه مرا می پویند

 

همه جانها به ید قدرت من می پویند

 

همه چیز و همه کس در همه جا مال من است

 

دل هر جامد جنبده به دنبال من است

 

دل من در پی یک واژه بی خاتمه بود

 

اولین واژه که امد نظرم فاطمه بود

 

زطفیل گل او ساخته  ام دنیا را

 

من به عشق رخ او ساخته ام طاها را

 

میل او بود بسازم علی اعلی را

 

جبریل وملک وآدم وبس حوا را

 

زازل تا به ابد هر چه وهر کس هستند

 

همه مدیون رخ فاطمه من هستند

 

به خداوندی خود فاطمه ام بی همتاست

 

فاطمه چون من تنها به دو عالم تنها ست

 

 

میلاد سراسر نور و شادی گل پیامبر،  عشق علی، ام الحسن و ام الحسین را

 

به تمام عاشقان راهش  و مهدی صاحب زمان گل پسر نازنینش تبریک

 

 می گویم امید که مقبول درگاه حضرتش قرار گیرد

 

  در باغ رضوان می زند

             

                      خیل ملک پر به هوایت

       

                                    نه از ملک که از خدا

           

                                                    دل می برد شوق لقایت

 

گلنام های زهرا

 

امام صادق علیه السلام فرمودند:

 

فاطمه نزد  خدای عزوجل نه نام نیک دارد:

 

فاطمه، صدیقه، مبارکه، طاهره، زکیه، راضیه، مرضیه، محدثه و زهرا

 

در پاره ای از روایات آورده اند که: بانو را فاطمه نام نهاده اند، از آن رو که او

 

وشیعیانش را از آتش در امان داشته اند. فاطمه عالمه ای است که نیاز به معلم

 

ندارد، خویش را از پلیدی باز گرفته وآفریده ها همگی از شناخت ومعرفت حقیقی

 

وی به دورند.

 

مرحوم صدوق از امام صادق (ع) روایت می کند که فرمود:

 

اورا زهرا نامیده اند، از آن رو که در بهشت آسمانه ای( گنبد) از یاقوت سرخ دارد

 

که طولش به بلندترین نقطه آسمان می رسد، پیمودنش یک سال به دارزا

 

می انجا مد وبه نیروی پروردگارتوانا نه از بالا به جایی متصل ا ست ونه از پایین به

 

ستونی تکیه کرده، صدهزار در دارد، بر آُستانه هر در هزار فرشته قرار دارد که

 

بهشتیان آنان را چون اخترانی فروزان در کرانه های آسمان می بینند. آنها به

 

یکدیگر می گویند: این فروزند گی از گنبد فاطمه است.

 

 فاطمه در گفتار و سخن شبیه ترین مردم به رسول خدا بود. خوی وی پرتویی

 

ازسرشت پیامبر و حتی راه رفتنش نیز شبیه پیامبر بود. هرگاه نزد پیامبر می رفت،

 

حضرت به او خوش آمد می گفت، دستانش را می بوسید واو را در جایگاه خود

 

 می نشانید. او نیز هرگاه پیامبر به حضورش می رسید به احترامش بر

 

 می خا ست، به او خوش آمد می گفت و دستانش را می بوسید. پیامبر فاطمه را

 

بسیار می بوسید وهر وقت شوق نسیم بهشت در دلش می افتاد، اورا می بویید.

 

رسول خدا می فرمود:

 

فاطمه پاره تن من است. هرکس او را شاد کند، مرا شاد کرده و هرکس به او

 

بدی کند به من بدی کرده است. فاطمه عزیزترین مردم در نزد من است.

 

مژده به دوست داران فاطمه سلام الله علیها

 

مرحوم علامه مجلسی به نقل از کنز العمّال فی سنن الاقوال والافعال، از زبان ابوذر

 

رضوان الله علیه می نویسد: به سلمان وبلال می نگریستم که به سوی پیامبر

 

 می آمدند. ن اگهان سلمان خود را بر پاهای رسول خدا ا فکند وآن را غرق بوسه

 

ساخت. پیامبر سلمان را ازاین کار باز داشت وفرمود: رفتاری که عجم ها با

 

پادشاهان خویش دارند، بر ما روا مدار. من بنده ای از بندگان خدایم. مانند سایر

 

بندگان می خورم و همچون آنها می نشینم. سلمان گفت مولای من، تو را به

 

خداوند سوگند می د هم که از فضل وفرزانگی فاطمه در روز قیامت برایم سخن بگو.

 

پیامبر خندان و شادمان به سلمان گفت:

 

به خدایی که جانم در دست اوست سوگند، او بانویی است که از پهنه رستاخیز، سوار

 

بر ناقه ای می گذرد. ناقه ای که سرش از خشیت خدا آفریده اند وچشمانش از نور حق تعالی...

 

جبرئیل از سمت راست فاطمه، میکاییل از سمت چپ و علی در پیش  و حسن و

 

حسین از ورای وی می روند. خدای تعالی اورا پناه می د هد واز بلا حفظش می کند.

 

درحالی که اینان، همه نرم وآهسته بر پهنه رستاخیز می خرامند، بانگی از جانب

 

الله جل جلاله بر می خیزد: ای گروه آفریدگان، چشمانتان را فرو ببندید

 

وسرهایتان را فرو افکنید که این فاطمه، دختر پیامبر تان محمد و همسر علی امام

 

شما و مادر حسن و حسین است که می گذرد.

 

دراین هنگام فاطمه با دو جامه سپید بر تن، از صراط می گذرد. وقتی بر بهشت

 

قدم می گذارد، کرامت هایی را می نگرد که خداوند برایش فراهم آورده است،

 

زبان سپاس می گشاید ومی فرماید:

 

بسم الله الرحمن الرحیم. سپاس خدایی که اندوه را از ما زدود. راستی که پروردگار

 

ما، همواره می آمرزد وپاداش می بخشد؛ پروردگاری که به جود خود، ما را در سرایی

 

جاودان، جا داده است؛ سرایی که درآن هیچ رنجی به ما نمی رسد.

 

در این حال خداوند به فاطمه وحی می کند: فاطمه، از من بخواه تا بر تو ببخشم

 

وآرزو کن تا به برآوردنش، خرسندت سازم.

 

فاطمه می گوید: پروردگار من، تو آرزوی منی واز آن هم فزونتری. از تو

 

می خواهم که دو ستداران و عترت مرا به آتش نسوزانی.

 

خدای تعالی به او وحی می فرستد: فاطمه، به عزت وجلال وبلند مرتبگی خود

 

سوگند که دوهزار سال پیش از آن که آسمان ها وزمین را بیافرینم، بر خویشتن

 

پیمان بسته بودم تا دو ستدار تو وعترت تو را در آتش عذاب نکنم[1].

 



[1] برگرفته از کتاب بیت الاحزان نوشته حاج شیخ عباس قمی.

 
 
 |    نوشته شده توسط سبحان بیژن
 
 
   
 
 
پروانه صفت چشم بر او دوخته بودم

وقتی که خبر دار شدم سوخته بودم


"تقدیم به روح بلند و آسمانی سید الذاکرین و همسر صبور و مهربانش"

به نام آرام بخش جان ها"

دل نوشته ای از زبان همسر آقا سید :

دلم امشب تنگ است , تنگ چشمان پر از مهر و سراسر عشقت , تنگ لب های پر از زمزمه ات و صدایت که غریب است هنوز .
جان به قربان نفس های پر از درد و گلوی زخمت , ... بستر سرد جدایی به کدامین ساعت همه ی هست مرا ویران کرد ؟ گل من ... جان ز تنم رفت همان لحظه که تو جان به آغوش ملک بسپردی و بهارم خشکید به همان خس خس آخر که ز حنجر برخاست . نفست بوی حسین داشت در آن اشهد اخر به علی .
عمر من ... فکر نکردی دل من تاب ندارد , ز غمت میمیرد ؟
روز من رنگ شب است و شب من بی مهتاب , آسمانم ابریست و تو بوی باران و همان یاد نگاه تو , مرا خواهد کشت که چه مظلوم به بی رحمی و حرمت شکنی ها نگریست .
همه ی هستی من ... روز ها می گذرد و برایم به نشانت سنگیست که شده سنگ صبورم به جوانی و غریبی . قلب من می شکند و تو خود می دانی که غمت , سخت گران است و من میمیرم , به تمام صبری که تو یادم دادی .
دل به یادت دادم , نفسم تنگ شد و بند آمد , باورم نیست هنوز , که تو رفتی و نمی آیی باز . شده ام بیگانه با جهان بودن , ای همه زندگی ام ... نیست دگر تاب مرا که من و تنهایی عاقبت خانه نشین و تو سفر کرده از این دنیایی .
دست دل تنگی ام اینک , میزند چنگ بر آن پرچم سبز مزار پاکت , که ندارم آرام و جگرسوز نشینم سر خاکت , به خیالم که نشسته ای مرا رو در رو , میکنم درد دل و از عطش دیدن تو بی تابم .
همسرم , هم نفسم ... موج مظلومیت و غربت تو , کشتی صبر مرا میشکند که تو را هیچ کس از روح بلندت نشناخت . کاش یک بار فقط ... کاش یک بار فقط ... درد دلت میگفتی تا نگیرم آتش از تمام ظلمی که تو را دلخون کرد , ولی تو ... راه زبیراهه نهان می کردی , که نفهمند دلت پر درد است و چه آرام گذشتی به شبی از همه ی تاب و تب دنیایی ونهادی به جوانی , آرزوهایت را .
همه ی دلخوشی ام ... غم چشمان تو را با همه جان می خواهم . غربت اشک تو در حلقه ی چشمانت را و تپش های دل بی تابت که تب عشق تو را معنا کرد و مرا درس محبت آموخت . تو میان قلبم خانه داری , پس من , تو رو از هر نفس باد صبا می شنوم . آخرین حس نگاه من و توست که به جا می ماند .

یک شبی آرام از پیش نگاهم می روی
دل به مولا داده ای از عشق مولا می روی
می روی تا روی او بینی , دلت بی تاب او
شهد عشق او چشیده بی سر و پا می روی

شادی روح سید محمد جواد ذاکر طباطبائی صلوات

 
 
 |    نوشته شده توسط سبحان بیژن
 
 
   
 
 

عشق من پائیز آمد مثل پار

 

باز هم ما در مانیدم از بهار

 

احتراق لاله را دیدیم ما

 

گل دمید و خون بجوشیدیم ما

 

باید از فقدان گل خون جوش بود

 

در فراق یاس مشکی پوش بود

 

یاس بوی مهربانی می دهد

 

عطر دوران جوانی می دهد

 

یاسها یاد آور پروانه اند

 

یاسها پیغمبران خانه اند

 

یاس در هر جا نوید اشتی است

 

یاس دامان سپید اشتی است

 

یاس یک شب را گل ایوان ماست

 

یاس تنها یک سحر مهمان ماست

 

یاس مثل عطر پاک نیت است

 

یاس استنشاق معصومیت است

 

یاس را ائینه ها رو کرده اند

 

یاس را پیغمبران بو کرده اند

 

یاس بوی حوض کوثر می دهد

 

عطر اخلاق پیمبر می دهد

 

حضرت زهرا دلش از یاس بود

 

دانه های اشکش از الماس بود

 

داغ عطر یاس زهرا زیر ماه

 

می چکاند اشک حیدر را به چاه

 

اشک می ریزد علی مانند رود

 

بر تن زهرا گل یاس کبود

 

گریه کن حیدر که مقصد مشکل است

 

این جدایی از محمد مشکل است

 

گریه کن زیرا که دخت آفتاب

 

بی خبر باید بخوابد در تراب

 

این دل یاس است و روح یاسمین

 

این امانت را امین باش ای زمین

 

گریه کن زیرا که کوثر خشک شد

 

زم زم از این ابر ابتر خشک شد

 

یاس خوشبویه محمد داغ دید

 

صد فدک زخم از گل این باغ دید

 

مدفن این ناله غیر از چاه نیست

 

جز تو کس از قبر او اگاه نیست

 

گریه بر فرق عدالت کن که فاق

 

می شود از زهر شمشیر نفاق

 

گریه بر تشت حسن کن تا سحر

 

که پر است از لخته خون جگر

 

گریه کن چون ابر بارانی به چاه

 

بر حسین تشنه لب در قتلگاه

 

گریه بر بی دستی عباس کن

 

گریه بر طفل بنی عباس کن

 

مثل نوزادانی که مادر مرده اند

 

مثل طفلانی که آتش خورده اند

 

گریه کن بر زیر تابوت روان

 

گریه کن بر نسترن های جوان

 

زخم ان گل در تن من چاک شد

 

این بهار مرده در من خاک شد

 

ای بهار گریه بار نا امید

 

ای گل زیبای من یاس سپید

 

سلام خدمت شما دوستان گلم

فرا رسیدن ایام پر از حزن و ماتم فاطمیه رو به تمامی شما دوستان تسلیت میگم و به امید خدا عزاداری شما مرحمی باشه بر دل شکسته حضرت حجت(عج) به امید ظهور آقا

به همین دلیل صفحه اصلی وبلاگ به طور موقت به رنگ مشکی در اومده

امید به دعای خیر شما عزیزان

عالم صدف است و فاطمه گوهر او

گیتی ارض است و فاطمه جوهر او

بر قضل و شرافتش همین بس که ز خلق

احمد پدر است و مرتضی شوهر او

 

 
 
 |    نوشته شده توسط سبحان بیژن
 
 
   
 
 

السلام عليک ايها الصراط المستقيم

قال رسول الله صل الله عليه و اله و سلم

ولايت علي بن ابي طالب ولايت الله

و حبه عبادت الله و اتباعه فريضت الله

و اولياءه اولياء الله و اعداوه اعدا ءالله

و حربه حرب الله و سلمه سلم الله عزوجل

 

لعن الله من جحد ولايتک

 
 
 |    نوشته شده توسط سبحان بیژن
 
 
   
 
   

به نام حضرت حق

به نام او كه بخشنده و مهربان است.

او كه زنده و حاضر است او كه نزديك است و دوست داشتني است.

او كه آرام قلب است ، جان جان است و روح روح.

به نام او كه زندگيم براي او ، كه هستيم فداي او.

بنام معبودم، روحم، سرورم و به نام معشوقم به آن زيبايي مي انديشم ، كه زمان را به فراسو برد به دنيايي كه هيچ چيز ديگري نمي شناسد ، جايي كه همه چيز پاك است و ناب و نيكو و انسانها آرزومند كه يار يكديگر باشند جايي كه كشف ، خود راه و رسم زندگي است. و هراسي از شكست در دلها نيست. جايي كه خدا در وجود يكايك ما حضور دارد و براي همه حقيقت او آشكار است.

به زماني مي انديشم رها از رنج و جايي كه نوميدي به آن راه ندارد ، جايي كه عشق غنايي پيوسته يافته است ، تا انسانها را تا ابد به هم پيوند دهد.

به آن مي انديشم كه تمام اين ها روزي حقيقت يابند.

 و نيايشم اين است كه در همه اين ها با تو سهيم شوم.

خدای من

 

چون انسانها فکر می کنند خدا فراموششان کرده است ،

آنها همه چیز را به خدا ترجیح می دهند .

بعد بهانه می گیرند و مثل بچه های ننر ونق نقو لجبازی

می کنند.

و اما خدا خورشید را خاموش نمی کند،

ابرها وستاره هایش را جمع نمی کند ،

و خدا همچنان برفهای شادی می باراند ،

صبح زود قبل از انکه بیدار شوی ،زمین را می شوید.

بهار پیراهن سبز درختان را می دوزد،

ماهی های رنگارنگ می افریند ،

به زنبورها وحی می شود که شیرینترین عسل را برای بندگانم مهیا کنید .

آب سرئین را می جوشاند وتند تند به همه سر میزند ...

و حتی یک نفر را هم از قلم نمی اندازد.

وباز ما .....

(مناجات حضرت خواجه عبدالله انصاری)

 

الهی،به حرمت آن نام که تو خوانیو به آن صفت که تو چنانی،دریاب که می توانی.

الهی،عمر خود به باد کردم،وبر تن خود بیداد کردم.گفتی وفرمان نکردم، درماندم ودرمان نکردم

الهی،عاجز سرگردانم ،نه انچه دارم دانم ونه آنچه دانم دارم

الهی،اگر تو مرا خواستی،من آن خواستم که تو خواستی.

الهی،به بهشت وحور چه نازم ،مرا دیده ایده که از هر نظر بهشتی سازم.

الهی،در دلهای ما جز تخم محبت مکار وبر جانهای ما جز الطاف ومرحمت خود منگار وبر کشت های ما جز باران رحمت خود مبار.به لطف،ما را دست گیر و به کرم ،پای دار،

 

الهی،حجاب ها از راه بردار وما را به ما مگذار

 

سلام خدمت تمامی دوستان گل شرمنده که مدتی نبودم این وبلاگ همون قبلیه فقط جاش عوض شده       سبحان
 
 
 |    نوشته شده توسط سبحان بیژن
 
 

pctfx3.1

Desert Fix Template

Interactive Multimedia CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates كارگاه طراحي وب مركز طراحي و توسعه سي دي هاي مولتي مديا

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: قالب هاي زيباي وبلاگ Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

pictofxt Farsi Blog Porteghal Web Hosting

میزبانی میزبان هاست دامین هاستینگ دامنه دومین