تبليغاتX
آئین مستان


آئین مستان




درد و دل

آثار بجا مانده از يك عاشق :

دوستان

دوستان عاشق

نويسنده :

آمار وبلاگ :
طراح قالب:

لوگوي دوستان

كد جاوا :

تبليغات ويژه قالب ساز :
شب عاشقی

به نام تنها عاشق خدا

امشب شب عشق شب عشقه

مبارکه مبارک مشاالله به دوماد هی مشاالله به عروس هی

عجب عروسی با شکوهی بوده کاشکی ما هم اونجا بودیم

شادی روح بزرگان امام و حاج شیخ حسنعلی نجابت شیرازی صلوات

ولی حالا هم که نیستیم خودمون اینجا براشون سالگرد ازدواج میگیریم مگه نه همه هم دعوتن مهمون رسول خدا همه بیاین خدایا شکرت چه زوجی چه ازدواجی چه بچه هایی چه برکتی چه رحمتی چه سودی چه شوقی چه ایمانی واااااااااااااااااااااااااااااای خدایا هرچه بگم کم گفتم

گل بریزید رو سره عروس دوماد ایشاالله مبارکشون باد

امشب آسمان را خدا ستاره باران کرد امشب فرشته ها چه ذوقی می کنند

اینم کیک عروسی

 

 

ها داشت یادم میرفت یه کل مرتب بزنید

واین که مبارک باشه به تمام عزیزانی که امشب عروسیشون هست

 


نويسنده: سبحان بیژن مورخ: شنبه هفدهم آذر 1386 در ساعت: 21:22
|+|
نامه ای از طرف خدا

به نام کاشف تمام غمها

ظهر یك روز سرد زمستانی، وقتی امیلی به خانه برگشت، پشت در پاكت نامه ای را دید كه نه تمبری داشت و نه مهر اداره ی پست روی آن بود. فقط نام و آدرسش روی پاكت نوشته شده بود. او با تعجب پاكت را باز كرد و نامه ی داخل آن را خواند:

 امیلی عزیز، عصر امروز به خانه ی تو می آیم تا تو را ملاقات كنم. "با عشق، خدا"
امیلی همان طور كه با دستهای لرزان نامه را روی میز می گذاشت، با خود فكر كرد كه چرا خدا می خواهد او را ملاقات كند؟ او كه آدم مهمی نبود. در همین فكر ها بود كه ناگهان كابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت : من، كه چیزی برای پذیرایی ندارم.


پس نگاهی به كیف پولش انداخت. او فقط 5 دلار و 40 سنت داشت. با این حال به سمت فروشگاه رفت و یك قرص نان فرانسوی و دو بطری شیر خرید. وقتی از فروشگاه بیرون آمد، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر كند. در راه برگشت، زن و مرد فقیری را دید كه از سرما می لرزیدند.
مرد فقیر به امیلی گفت: "خانم، ما خانه و پولی نداریم. بسیار سردمان است و گرسنه هستیم. آیا امكان دارد به ما كمكی كنید؟"
امیلی جواب داد: "متاسفم، من دیگر پولی ندارم و این نان ها را هم برای مهمانم خریده ام"
مرد گفت: «بسیار خوب خانم، متشكرم» و بعد دستش را روی شانه های همسرش گذاشت و به حركت ادامه دادند.
همانطور كه مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند، امیلی درد شدیدی را در قلبش احساس كرد. به سرعت دنبال آنها دوید: " آقا، خانم، خواهش می كنم صبر كنید"
وقتی امیلی به زن و مرد فقیر رسید، سبد غذا را به آ‎نها داد و بعد كتش را در آورد و روی شانه های زن انداخت. مرد از او تشكر كرد و برایش دعا كرد.
وقتی امیلی به خانه رسید، یك لحظه ناراحت شد چون خدا می خواست به ملاقاتش بیاید و او دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت. همانطور كه در را باز می كرد، پاكت نامه دیگری را روی زمین دید. نامه را برداشت و باز كرد:
امیلی عزیز، از پذیرایی خوب و كت زیبایت متشكرم،
"
با عشق ، خدا"

خدایا امشب به ما هم سری بزن

خدایا نمی دانم شکستنم را دیدی یا نه، نمی دانم خرد شدنم را دیدی یا نه...

ولی به این خوشم که می گویم ندیدی. میترسم فکر کنم که دیدی و بی اعتنا از کنارم گزشتی به همین دلیل هست که می گویم لابد خدا ندید

هیشكی منو دوس نداره،

هیشكی به من توجه نمی كنه،

هیشكی به من میوه نمی ده،

هیشكی شیرین و نوشابه تعارف نمی كنه،

هیشكی به جوك هام گوش نمی ده، نمی خنده،

هیشكی تو دعوا به كمكم نمی آد،

هیشكی دلش برام تنگ نمی شه،

هیشكی برام گریه نمی كنه

هیشكی نمی دونه چه آدم جالبی ام

حالا اگه از من بپرسی بهترین دوستت كیه

فورا می گم هیشكی.

اما دیشب حسابی ترسیدم

بیدار شدم دیدم هیشكی دور و برم نیس.

صداش زدم دستمو به طرفش دراز كردم

به همانجایی كه همیشه بود

همه جای خونه رو، همه گوشه هاشو دنبالش گشتم

اما هرجا كسی رو دیدم.

انقدر گشتم كه خسته شدم. حالا دیگه نزدیك صبحه

حتم دارم كه دیگه

هیشكی رفته

 


نويسنده: سبحان بیژن مورخ: پنجشنبه هشتم آذر 1386 در ساعت: 20:54
|+|
آسمان هشتم

محبوب رضاست هرکه دل ریشتر است                  از کعبه صفای این حرم بیشتر است

السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا

تولد، تولد، تولدت مبارک، بیا شمع ها رو فوت کن. عزیزم

این شعر زیبا در وصف این شب عزیز تقدیم به شما دوستان گلم

آن شب مدینه تشنه آب بقا بود                         آلاله ها هنگامه نشو و نما بود

آن شب شقایق جام را پر باده می کرد                   از بهر بلبل باغ را آماده می کرد

آن شب سحر گیسوی شب را تاب می داد            باغ ولایت تشنه بود و آب می داد

آن شب فرشته عود و عنبر دود می کرد                باب جهنم را خدا مسدود می کرد

آن شب درون خانه موسی بن جعفر                 شادی لباس شادمانی کرد در بر

آن شب عروس فاطمه در تاب و تب بود              از بارداری خسته در رنج و تعب بود

آن شب ملائک گرد او پروانه بودند                    چشم انتظار جلوه جانانه بودند

آن یک برایش باده در پیمانه می کرد                 آن یک پریشان گیسوانش شانه می کرد

آن یک برایش با ترنم شعر می خواند                    شعر رضا با واژه های بکر می خواند

ناگه صدف خندید و دریا پرگهر شد                    چشم پدر روشن به دیدار پسر شد

آن شب خدا را هاتفی فریاد می زد               فریاد شادی زان شب میلاد می زد

کای اهل عالم مژده کز ره یار آمد                    دلدادگان را مهربان دلدار آمد

از دامن نجمه به امر حی سرمد                        آمد به دنیا عالم آل محمد

آمد مرادی تا شود عالم مریدش                          بر هم و غم گویید پیدا شد کلیدش

فوجی بخوانند از شرف شمس الشموسش

 جمعی بگویند از شعف نفس نفوسش

دوستان عزیز تولد امام رضا رو به همتون تبریک میگم. من حقیر به تمام مطالبی که بالا نوشتم اعتقاد دارم. اما چند وقتیه با آقا قهر کردم، قصد آشتی کردن هم ندارم امشب شب رویایی هست و من قصد دارم از امشب تا اونجایی که در توان دارم وبلاگ رو به احسن وجه در بیارم. پس نیازمند یاری سبزتان هستم.

امام، با این که بهترین لحظات زندگیم را تو حرم زیبایت گذراندم و هیچ اوقاتی برایم خوش تر از آن زمانی نبود که در صحن و سرایت می نشستم و چه عید های نوروز که با تو جشن گرفتم و چه کرمها و مهربانی ها که بر من و خانواده ام نمودی و ما زندگی خود را مدیون شما هستیم آقا.

اما شما دریای رحمت بودی باز هم توقع من بیشتر ازاین بود که آقا جان

دست خالی آمدنم عیب نیست                   دست خالی برگشتنم عیب بود

پس قهر، قهر ، قهرم باهات

شادی روح ملکوتی امام و حاج شیخ حسنعلی نجابت شیرازی صلوات

شادی روح سید جواد ذاکر صلوات


نويسنده: سبحان بیژن مورخ: پنجشنبه یکم آذر 1386 در ساعت: 13:22
|+|


قالب وبلاگ
Http://www.J28.ir

هاست و دامین