آمد، حسین آمد عزیز دل رسول، میوه دل زهرا و علی. آمد تا عالمی را دیوانه کند، آمد تا عالمی را پروانه شمع وجود خود کند، آمد به همه شور داد چگونه سخن گفت با مادر خود که حتی قرار از سرور زنان عالم ربود.
وجودش برکتی برای زمینیان بود. جبرئیل گهواره گردانش و بخشیده شد فرشته ای به برکت میلاد گل زهرا و قسم می خورد برساند سلام هر خسته دلی را خدمت وجود مبارکش پس می گوییم:
السلام علی الحسین
وعلی علی ابن الحسین
و علی اولاد الحسین
و علی اصحاب الحسین
دست در راه تو نشناسم من پیرو مکتب عباسم من
نام عباس بردم دلم اتش گرفت. چرا؟ چرا عباس را دوست دارم چرا عاشق عباسم؟ چرا اسمش به من شور می دهد؟ چرا عباش گشته نمک مجلس حسین در حالی که حسین خود نمک مجالس اهل بیت هست؟
شاید... شاید به خاطر این که عباس خود عاشق است عاشق حسین و عباس با میلادش لبخندی بر لبان سلطان عشق نشاند و شادی را به خانه حضرت امیر اورد و چه مبارک پسری بود گل شیر عرب باید این چنین گفت:
به نام کاشف تمام غمها
به نام صاحب همه علم ها
ای زیبا پسر علی، ای ماه بنی هاشم، ای مهتاب زندگیم تو باب الحوائجی و شیشه عمرم در دست تو، تو حاجت می دهی اما هیف باشد که من از عباس جز عباس خواهم...
عباس دلاور نبرد و جنگ پسر غیور غیور وصی پیغمبر خدا، نه تنها علم دار کربلاست بلکه علم اسلام بر دوش اوست و با تمام وجود در راه دین خدا جانبازی می کند.
این چه حسی است که در دل دارم، دلم را چه شده
دلا دیشب چه می کردی تو در کوی حبیب من
الهی خون شوی ای دل تو هم گشتی رقیب من
خداوندا به ما عطا کن از غیرت عباس، از کرم عباس، از عشق عباس، از جوانمری عباس
و چنینم و افتخار می کنم که:
من چه کنم مست سبوی یاسم من سگ کوی حرم عباسم
از قیام حسین و جانبازی عباس باقی ماند دین رسول خدا و بیمه شد آن و رسوا گردید ظالم با ختبه های عمه سادات و سید ساجدین حضرت علی ابن حسین آن که شد امام امت بعد از پدر و زنده داشت دین خدا با مناجات خود و می برد دل هر عاشقی را با مناجاتش و می شکند کمر هر سنگی را با سخنانش
اما من بنده هیچ نه قدر دانم و نه می فهمم مناجات آن حضرت را. پس بار خدایا به ما فهم مناجات آن حضرت را عطا کن. میلاد پسر صبور حضرت اباعبدالله، علی ابن الحسین بر شما عزیزان مبارک.
شادی روح بزرگان به ویژه امام و حضرت ایت الله حسنعلی نجابت شیرازی صلوات
شادی روح دوستمون سید محمد جواد ذاکر صلوات یادت نره
راستی دوستان همراه با شهادت حضرت هادی امام رحمت ، سالگرده بزرگ مرد تاریخ یگانه دوران ،فانی در خدا حضرت آیت الله حاج شیخ حسنعلی نجابت شیرازی رحمه الله علیه بود. برای شادی دل مردان خدا از ما صلوات یادتون نره
سیزده رجب سالروزه میلاد حضرت امیر هست کاشکی آقامون هم بود تا با هم این عید رو جشن بگیریم
آقاجون کی میای
دوازده قرن غربت
مولای من! آرزو داشتم مرا عبدالمهدی می نامیدند.دوست داشتم از همان اول اذان
تو را در گوشم زمزمه کرده بودند.ای کاش از ابتدا مرا براب تو نذر کرده و حلقه غلامی
ات را بر گوشم افکنده بودند.کاش کامم را با نام تو برمیداشتند و حرز تو را همراهم
می کردند!
مهدی جان دوشت داشتم با نام نامه تو زبان باز می کردم.ای کاش آن اوایل که زبان
گشودم نزدیکان مرا به گفتن «یا مهدی » وا می داشتند!
ای کاش مهد کودکم مهد آشنایی با تو بود.کاشکی در کلاس اول دبستان آموزگارم
الفبای عشق تو را برایم هجی میکرد و نام زیبای تو را سرمشق دفترچه تکلیفم
قرار میداد.
در دوره راهنمائی هیچ کس مرا به خیمه سبز تو راهنمائی نکرد.
در سال های ذبیرستان کسی مرا با تو -که مدیر عالم امکان هستی-پیوند نزد
در کتاب جغرافی ما صحبتی از «ذی طوبی» و «رضوی» نبود.
در کلاس تاریخ کسی مرا با تاریخ غیبت غربت و تنهائی تو آشنا نساخت.
در درس دینی به ما نگفتند «باب الله» و «دیان دین» توئی.
دری که در کلاس ادبیات آداب ادب ورزی به ساحت قدس تو را گوشزد نکردند!
افسوس که در کلاس نقاشی چهره مهربان تو را برایم به تصویر نکشیدند!
چرا موضوع انشای ما به جای «علم بهتر است یا ثروت» از تو و از ظهور تو و
روش های جلب رضایت تو نبود؟مگر نه بی تو نه علم خوب است نه ثروت؟
کاش در کنار زبان بیگانه زبان گفتگو با تو را نیز -که آشناترین و دیرین ترین مونس
فطرت های بشر - به ما می آموختند!ای کاش وقتی برای آموختن یک زبان خارجی
به زحمت می افتادم به من می گفتند او تمامی زبان ها و گویش ها و لهجه ها ..
و حتی زبان پرندگان را میداند و می شناسد.
در زنگ شیمی وقتی سخن از چرخش الکترون ها به دور هسته اتم به میان می آمد
اشارتی کافی بود تا من بفهمم تمام عالم هستی و ما سوی الله به گرد وجود شریف
تو میچرخند.
ای کاش در کنار انواع و اقسام فرمول های پیچیده ریاضی فیزیک و شیمی فرمول
ساده ارتباط با تو را نیز به من یاد می دادند
یادم نمی رود از کتاب فارسی حکایت آن حکیم را که گذارش به قبرستان شهری
افتاد.او با کمال تعجب دید بر روه همه سنگ قبرها سن فوت شدگان را ۳ یا ۴ یا ۷
سال و مانند اینها نوشته اند.پرسید:آیا اینان همگی در طفولیت از دنیا رفته
اند؟گفتند:اینجا سن هر کس را معادل سالهایی از عمرش را که در پی کسب علم
بوده است محاسبه می کنند.
کاش آن روز دبیر فارسی ما گریزی به حدیث معرفت امام می زد و می گفت که در
تفکر شیعی حیات حقیق در توجه به امام عصر(عج) و معرفت و محبت و مودت او
ومهمتر از آن برائت از دشمنان او معنا میشود.
درس فیزیک قوانین شکست نور را به من آموخت ولی نفهمیدم «نور خدا» تویی و
مقصود از «يَهْدِي اللَّهُ لِنُورِهِ مَن يَشَاء». از سرع سرسام آور نور(۳۰۰هزار کیلومتر در
ثانیه) برایم گفتند اما اشاره نکردند شعاع دید امام معصوم تا کجاست و نگفتند امام
در یک لحظه می تواند تمام عوالم و کهکشانها را از نظر بگذراند و از احوال
همه ساکنان زمین و آسمان با خبر شود.
وقتی برای کنکور درس میخواندم کسی مرا برای ثبت نام در دانشگاه معرفت و محبت
امام زمان(عج) تشویق نکرد.کسی برایم تبیین نکرد که معرفت امام نیز مراتب دارد و
خیلی ها تا آخر عمر در همان دوران طفولیت یا مهد کودک خویش درجا می زنند.
نمی دانستم عناوینی همچون دکتر و مهندس و پروفسور و ... قراردادهایی در میان
انسانهاست که تنها به کار کسب ثروت و قدرت و شهرت و منزلت اجتماعی و گاهی
خدمت در دنیا می آید...اصلا در این وادی نبودم.
از فضای نیمه بسته مدرسه وارد فضای باز دانشگاه شدم.در دانشکده وضع از این هم
اسف بار تر بود.بازار غرور و نخوت پر مشتری بود و اسباب غفلت فراوان و فراهم.فضا
نیز رنگ و بو گرفته از «علم زدگی» و «روشن فکر مآبی»!
خیلی ها را گرفتار تب مدرک گرایی می دیدم.
علم آن چیزی بود که از فلان کتاب مرجع اروپایی یا فلان مجله آمریکایی ترجمه
میشد.از علوم اهل بیت(ع) دانش یقین بخش آسمانی کمتر سخن به میان می آمد!
مولای من! در دانشگاه هم کسی برایم از تو سخن نگفت.پرچمی به نام تو افراشته
نبود.کسی به سوی تو دعوت نمی کرد.هیچ استادی برایم اوصاف تو را بیان
نکرد.کارکرد دروس معارف اسلامی و تاریخ اسلام جبران کسری معدل دانش جویان
بود!نه این که از تبلیغات مذهبی و نشست های فرهنگی و نماز جماعت و اردهای
سیاحتی زارتی و مسابقات نهج البلاغه و...خبری نباسد....کم و بیش یافت میشد.
اما در همین عرصه ها نیز تو سهمی نداشتی و غریب و مظلوم و «از یاد رفته»بودی
پس از فراغت از تحصیل نیز اداره زندگی و دغدغه معاش مجالی برای فکر کردن راجع
به تو برایم باقی نگذاشت!
اینک اما در عمق ضمیر خود تو را یافته ام.چندی است با دیده دل تو را پیدا کرده ام.
در قلب خویش گرمای حضورت را باتمام وجود حس میکنم.گویی دوباره متولد شده
ام .تعارف بردار نیست .زندگی بدون تو «مردگی»است و اگر کسی همچون من پس
از عمری غفلت به تو رسید حق دارد احساس تولدی دوباره کند.حق دارد از تو بخواهد
از این پس او را رها نکنی و در فتنه ها و بلایای آخرالزمانی از او دست گیری.
میدونم توقع زیادی است اما اینم میدونم که تمام این خواهشها قطره ای است
در برابر دریای بی کران لطف و مهربانی شما خاندان آل محمد(ص)
پس مهدی جان از تو میخواهم که مرا در سیلاب خطرات و بلایای آخرالزمانی