تبليغاتX
آئین مستان


آئین مستان




درد و دل

آثار بجا مانده از يك عاشق :

دوستان

دوستان عاشق

نويسنده :

آمار وبلاگ :
طراح قالب:

لوگوي دوستان

كد جاوا :

تبليغات ويژه قالب ساز :
یادگار نبی

من خدایم که همه کوی مرا می جویند 

 

همه ذرات فلک حمد مرا می گویند

 

من خدایم که همه راه مرا می پویند

 

همه جانها به ید قدرت من می پویند

 

همه چیز و همه کس در همه جا مال من است

 

دل هر جامد جنبده به دنبال من است

 

دل من در پی یک واژه بی خاتمه بود

 

اولین واژه که امد نظرم فاطمه بود

 

زطفیل گل او ساخته  ام دنیا را

 

من به عشق رخ او ساخته ام طاها را

 

میل او بود بسازم علی اعلی را

 

جبریل وملک وآدم وبس حوا را

 

زازل تا به ابد هر چه وهر کس هستند

 

همه مدیون رخ فاطمه من هستند

 

به خداوندی خود فاطمه ام بی همتاست

 

فاطمه چون من تنها به دو عالم تنها ست

 

 

میلاد سراسر نور و شادی گل پیامبر،  عشق علی، ام الحسن و ام الحسین را

 

به تمام عاشقان راهش  و مهدی صاحب زمان گل پسر نازنینش تبریک

 

 می گویم امید که مقبول درگاه حضرتش قرار گیرد

 

  در باغ رضوان می زند

             

                      خیل ملک پر به هوایت

       

                                    نه از ملک که از خدا

           

                                                    دل می برد شوق لقایت

 

گلنام های زهرا

 

امام صادق علیه السلام فرمودند:

 

فاطمه نزد  خدای عزوجل نه نام نیک دارد:

 

فاطمه، صدیقه، مبارکه، طاهره، زکیه، راضیه، مرضیه، محدثه و زهرا

 

در پاره ای از روایات آورده اند که: بانو را فاطمه نام نهاده اند، از آن رو که او

 

وشیعیانش را از آتش در امان داشته اند. فاطمه عالمه ای است که نیاز به معلم

 

ندارد، خویش را از پلیدی باز گرفته وآفریده ها همگی از شناخت ومعرفت حقیقی

 

وی به دورند.

 

مرحوم صدوق از امام صادق (ع) روایت می کند که فرمود:

 

اورا زهرا نامیده اند، از آن رو که در بهشت آسمانه ای( گنبد) از یاقوت سرخ دارد

 

که طولش به بلندترین نقطه آسمان می رسد، پیمودنش یک سال به دارزا

 

می انجا مد وبه نیروی پروردگارتوانا نه از بالا به جایی متصل ا ست ونه از پایین به

 

ستونی تکیه کرده، صدهزار در دارد، بر آُستانه هر در هزار فرشته قرار دارد که

 

بهشتیان آنان را چون اخترانی فروزان در کرانه های آسمان می بینند. آنها به

 

یکدیگر می گویند: این فروزند گی از گنبد فاطمه است.

 

 فاطمه در گفتار و سخن شبیه ترین مردم به رسول خدا بود. خوی وی پرتویی

 

ازسرشت پیامبر و حتی راه رفتنش نیز شبیه پیامبر بود. هرگاه نزد پیامبر می رفت،

 

حضرت به او خوش آمد می گفت، دستانش را می بوسید واو را در جایگاه خود

 

 می نشانید. او نیز هرگاه پیامبر به حضورش می رسید به احترامش بر

 

 می خا ست، به او خوش آمد می گفت و دستانش را می بوسید. پیامبر فاطمه را

 

بسیار می بوسید وهر وقت شوق نسیم بهشت در دلش می افتاد، اورا می بویید.

 

رسول خدا می فرمود:

 

فاطمه پاره تن من است. هرکس او را شاد کند، مرا شاد کرده و هرکس به او

 

بدی کند به من بدی کرده است. فاطمه عزیزترین مردم در نزد من است.

 

مژده به دوست داران فاطمه سلام الله علیها

 

مرحوم علامه مجلسی به نقل از کنز العمّال فی سنن الاقوال والافعال، از زبان ابوذر

 

رضوان الله علیه می نویسد: به سلمان وبلال می نگریستم که به سوی پیامبر

 

 می آمدند. ن اگهان سلمان خود را بر پاهای رسول خدا ا فکند وآن را غرق بوسه

 

ساخت. پیامبر سلمان را ازاین کار باز داشت وفرمود: رفتاری که عجم ها با

 

پادشاهان خویش دارند، بر ما روا مدار. من بنده ای از بندگان خدایم. مانند سایر

 

بندگان می خورم و همچون آنها می نشینم. سلمان گفت مولای من، تو را به

 

خداوند سوگند می د هم که از فضل وفرزانگی فاطمه در روز قیامت برایم سخن بگو.

 

پیامبر خندان و شادمان به سلمان گفت:

 

به خدایی که جانم در دست اوست سوگند، او بانویی است که از پهنه رستاخیز، سوار

 

بر ناقه ای می گذرد. ناقه ای که سرش از خشیت خدا آفریده اند وچشمانش از نور حق تعالی...

 

جبرئیل از سمت راست فاطمه، میکاییل از سمت چپ و علی در پیش  و حسن و

 

حسین از ورای وی می روند. خدای تعالی اورا پناه می د هد واز بلا حفظش می کند.

 

درحالی که اینان، همه نرم وآهسته بر پهنه رستاخیز می خرامند، بانگی از جانب

 

الله جل جلاله بر می خیزد: ای گروه آفریدگان، چشمانتان را فرو ببندید

 

وسرهایتان را فرو افکنید که این فاطمه، دختر پیامبر تان محمد و همسر علی امام

 

شما و مادر حسن و حسین است که می گذرد.

 

دراین هنگام فاطمه با دو جامه سپید بر تن، از صراط می گذرد. وقتی بر بهشت

 

قدم می گذارد، کرامت هایی را می نگرد که خداوند برایش فراهم آورده است،

 

زبان سپاس می گشاید ومی فرماید:

 

بسم الله الرحمن الرحیم. سپاس خدایی که اندوه را از ما زدود. راستی که پروردگار

 

ما، همواره می آمرزد وپاداش می بخشد؛ پروردگاری که به جود خود، ما را در سرایی

 

جاودان، جا داده است؛ سرایی که درآن هیچ رنجی به ما نمی رسد.

 

در این حال خداوند به فاطمه وحی می کند: فاطمه، از من بخواه تا بر تو ببخشم

 

وآرزو کن تا به برآوردنش، خرسندت سازم.

 

فاطمه می گوید: پروردگار من، تو آرزوی منی واز آن هم فزونتری. از تو

 

می خواهم که دو ستداران و عترت مرا به آتش نسوزانی.

 

خدای تعالی به او وحی می فرستد: فاطمه، به عزت وجلال وبلند مرتبگی خود

 

سوگند که دوهزار سال پیش از آن که آسمان ها وزمین را بیافرینم، بر خویشتن

 

پیمان بسته بودم تا دو ستدار تو وعترت تو را در آتش عذاب نکنم[1].

 



[1] برگرفته از کتاب بیت الاحزان نوشته حاج شیخ عباس قمی.


نويسنده: سبحان بیژن مورخ: چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 در ساعت: 23:59
|+|
یک سال گذشت
پروانه صفت چشم بر او دوخته بودم

وقتی که خبر دار شدم سوخته بودم


"تقدیم به روح بلند و آسمانی سید الذاکرین و همسر صبور و مهربانش"

به نام آرام بخش جان ها"

دل نوشته ای از زبان همسر آقا سید :

دلم امشب تنگ است , تنگ چشمان پر از مهر و سراسر عشقت , تنگ لب های پر از زمزمه ات و صدایت که غریب است هنوز .
جان به قربان نفس های پر از درد و گلوی زخمت , ... بستر سرد جدایی به کدامین ساعت همه ی هست مرا ویران کرد ؟ گل من ... جان ز تنم رفت همان لحظه که تو جان به آغوش ملک بسپردی و بهارم خشکید به همان خس خس آخر که ز حنجر برخاست . نفست بوی حسین داشت در آن اشهد اخر به علی .
عمر من ... فکر نکردی دل من تاب ندارد , ز غمت میمیرد ؟
روز من رنگ شب است و شب من بی مهتاب , آسمانم ابریست و تو بوی باران و همان یاد نگاه تو , مرا خواهد کشت که چه مظلوم به بی رحمی و حرمت شکنی ها نگریست .
همه ی هستی من ... روز ها می گذرد و برایم به نشانت سنگیست که شده سنگ صبورم به جوانی و غریبی . قلب من می شکند و تو خود می دانی که غمت , سخت گران است و من میمیرم , به تمام صبری که تو یادم دادی .
دل به یادت دادم , نفسم تنگ شد و بند آمد , باورم نیست هنوز , که تو رفتی و نمی آیی باز . شده ام بیگانه با جهان بودن , ای همه زندگی ام ... نیست دگر تاب مرا که من و تنهایی عاقبت خانه نشین و تو سفر کرده از این دنیایی .
دست دل تنگی ام اینک , میزند چنگ بر آن پرچم سبز مزار پاکت , که ندارم آرام و جگرسوز نشینم سر خاکت , به خیالم که نشسته ای مرا رو در رو , میکنم درد دل و از عطش دیدن تو بی تابم .
همسرم , هم نفسم ... موج مظلومیت و غربت تو , کشتی صبر مرا میشکند که تو را هیچ کس از روح بلندت نشناخت . کاش یک بار فقط ... کاش یک بار فقط ... درد دلت میگفتی تا نگیرم آتش از تمام ظلمی که تو را دلخون کرد , ولی تو ... راه زبیراهه نهان می کردی , که نفهمند دلت پر درد است و چه آرام گذشتی به شبی از همه ی تاب و تب دنیایی ونهادی به جوانی , آرزوهایت را .
همه ی دلخوشی ام ... غم چشمان تو را با همه جان می خواهم . غربت اشک تو در حلقه ی چشمانت را و تپش های دل بی تابت که تب عشق تو را معنا کرد و مرا درس محبت آموخت . تو میان قلبم خانه داری , پس من , تو رو از هر نفس باد صبا می شنوم . آخرین حس نگاه من و توست که به جا می ماند .

یک شبی آرام از پیش نگاهم می روی
دل به مولا داده ای از عشق مولا می روی
می روی تا روی او بینی , دلت بی تاب او
شهد عشق او چشیده بی سر و پا می روی

شادی روح سید محمد جواد ذاکر طباطبائی صلوات


نويسنده: سبحان بیژن مورخ: پنجشنبه هفتم تیر 1386 در ساعت: 21:35
|+|


قالب وبلاگ
Http://www.J28.ir

هاست و دامین